صاحب خانه

یادداشت ها و دست نوشته های مهدی عابدی

صاحب خانه

یادداشت ها و دست نوشته های مهدی عابدی

صاحب خانه
طبقه بندی موضوعی

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مهدی عابدی درچه» ثبت شده است

دوشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۸، ۰۱:۱۶ ق.ظ

یادداشت/خوش و ناخوش انتخابات یازدهم مجلس

خوش و ناخوش انتخابات یازدهم مجلس

 

🔴 یادداشت/ یازدهمین انتخابات مجلس شورای اسلامی پایان یافت و نتیجه در همه استان ها معلوم شد. این انتخابات هم مانند همه رویدادهای سیاسی اجتماعی دیگر، نکات و ویژگی های منحصر به خود را دارد که بعضی از آن ها به روی خوش ماجرا مربوط است و بعضی دیگر به روی ناخوش! جهت روشن تر شدن موضوع به چند نکته اشاره خواهم کرد؛


🔴 1- اولین نکته مشارکت کم آحاد مردم در انتخابات است. علت های مختلفی می تواند داشته باشد. شیوع ویروس کرونا، سقوط هواپیما، گران شدن بنزین، ناآرامی های آبان و ... همه عواملی هستند که تا حدی در کم رنگ شدن حضور مردم پای صندوق های رای تاثیر داشته است. اما توجه به دو نکته ضروریست؛ اول: علت اصلی حضور کمرنگ مردم پای صندوق ها، ناامیدی از عملکرد، کار آمدی و تاثیر گذاری مجلس در رفع مشکلات معیشتی است. دلیل آن هم عملکرد نه چندان مطلوب مجلس دهم در پیگیری مطالبات مردمی و رفع مشکلات است. (اضافه کنید به آن همه رانت خواری ها، لابی گری ها، پرداختن به امور غیر ضروری، فامیل بازی و فسادهای مالی را!) مردمی که هیچ بخاری از مجلس نمی بینند و آن را در راس امور نمی دانند انگیزه ای هم برای تعیین نماینده خود در آن مجلس ندارند. نکته دوم؛ این تصور که همه افرادی که پای صندوق نیامدند و رای ندادند ضد انقلاب و مخالف حکومت هستند پندار کاملا نادرستی است. البته شبکه ضد انقلاب و معاندین خارج نشین به دنبال القای همین انگاره هستند که هر کس رای نداده، ضد انقلاب و ضد دین و نامسلمان است (و متاسفانه این گزاره از زبان برخی افراد داخل نظام نیز شنیده می شود) در صورتی که بسیاری از افرادی که رای نمی دهند هر دلیلی داشته باشند آن، ضدیت و دشمنی با نظام و انقلاب و اسلام نیست.

 

🔴 2- نتیجه مطلوب حاصل شده و راه یافتن بیش از 200 نماینده انقلابی به مجلس، بیش از آنکه جای خوشحالی و جشن گرفتن باشد محل احساس سنگینی مسئولیت افتاده بر دوش این افراد است. این نمایندگان جریان انقلابی، از امروز وظیفه خطیری بر عهده دارند. عملکرد آن ها نمایش کارآمدی و اثربخشی جریان انقلاب اسلامی است. اگر خوب عمل کردند و حلال مشکلات شدند باعث سرافرازی انقلاب و اسلام می شوند و اگر از فردای تحلیف، مشغول باند بازی و منیت های تشکیلاتی و ثروت اندوزی و جاه طلبی و در بدترین حالت روزمرگی و تنبلی شدند باعث و بانی سرافکندگی جریان انقلابی و اسلامی خواهند شد. این نمایندگان نباید اجازه دهند مجلس یازدهم مجلسی شعار زده و سیاس زده باشد؛ باید مجلسی تشکیل دهند که هدف اول آن اصلاح وضعیت اقتصادی کشور و تقویت اقتصاد مقاومتی و تولید محور و رفع مشکلات معیشتی مردم باشد. مردم از شعار و وعده خسته شده اند و منتظر اقدام موثر هستند. ما معتقدیم این نمایندگان شیفته خدمت هستند و نه تشنه قدرت! شیفتگان خدمت دنبال منافع شخصی و گروهی و رانت خواری و منیت نخواهند بود! برای آن ها چیزی از رسیدگی به محرومان و مشتضعفان، فریاد کشیدن بر سر ظالمان و فاسدان، یقه دریدن برای عدالت و انصاف ورزیدن در مواجهه با دیگران مهمتر نخواهد بود. از خرداد 99، ثانیه به ثانیه مجلس یازدهم به پای انقلاب و اسلام نوشته خواهد شد و روا نیست این افراد بر اعتماد مردم به خودشان خیانت کنند و عملی جز بر اساس حجت شرعی و وظیفه دینی و انقلابی خود داشته باشند.

 

🔴 3- کارآمدی مجلس شورای اسلامی به سطح و نوع مطالبه گری مردم و رسانه ها از نمایندگان منتخب بستگی دارد. اگر همه کسانی که برای رای آوری نامزدهای مجلس در ستادهای تبلیغاتی مشغول فعالیت بودند در شنبه و شنبه های پس از انتخابات که فضای تبلیغات و انتخاب و ... تمام می شود کار خود را پایان یافته تلقی کنند، بزرگترین خیانت را در حق ملت و انقلاب کرده اند. مطالبه گری بدون اغماض و ملاحظه و مصلحت اندیشی از نمایندگان و پیگیری عمل به وعده هایی که نامزدها در روزهای قبل از انتخابات داده اند وظیفه آحاد مردم به خصوص رسانه ها و افراد مرتبط با نمایندگان است. نباید اجازه داد تنور مطالبه گری از نمایندگان و کشاندن آن ها به پای میز محاکمه افکار عمومی سرد شود. مردم باید این را حق مسلم خود بدانند که می توانند در هر زمان و مکان با وکلای خود در مجلس شورای اسلامی ارتباط داشته باشند و از آن ها رفع مشکلات اساسی و نظارت بر عملکرد دولت را پیگیری نمایند.

 

پایان/.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۸ ، ۰۱:۱۶
مهدی عابدی
دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۸، ۱۱:۱۶ ب.ظ

داستان کوتاه/ تقلب

تقلب

 

🔴 متن زیر یک‌ نوشته نیمه واقعی است؛ ایده اولیه آن تجربه ای است که برای یکی از دوستانم در ایام دانشجویی اتفاق افتاده. اسامی مکان ها و افراد غیر واقعی است. جزئیات و توصیف ها ساخته و پرداخته ذهن نویسنده است و ربطی به اصل ماجرا ندارد‌. این متن به عنوان تمرینی برای کلاس نویسندگی استاد #بهزاد_دانشگر نگاشته شده است. ارائه نظرات خوانندگان و صاحب نظران پیرامون این نوشته باعث خوشحالیست.
 

*****

ترم دوم دانشگاه بودم؛ رشته زمین شناسی دانشگاه اصفهان. امتحانات پایان ترم رسیده بود. اولین امتحان "فیزیک۲" بود. اصلا دل و دماغ درس خواندن و امتحان نداشتم. از درس فیزیک هم خوشم نمی آمد. نمی دانستم چرا باید این درس تخیلی را بخوانم و ربطش به رشته من چیست؟ در طول ترم هم دل به کلاس نمی دادم. سر کلاس یا مشغول حرف زدن با بغل دستی هایم بودم یا وب گردی توی گوشی! حضور و غیاب نکردن استاد هم کمک حال من شده بود برای غیبت و تاخیر. جزوه نوشتن هم که اصلا اهلش نبودم. آخر ترم از یکی از بچه ها که خط خوبی داشت میگرفتم و کپی می کردم. دو سه روز مانده به امتحان سر جمع ۵ ساعت پای کتاب ننشستم. هر چه کتاب را باز میکردم تا مثلا به طور جدی شروع به خواندن کنم نمی شد! یا غرق افکار بی سر و ته می شدم و یا همون موقع تلویزیون جذاب ترین برنامه را پخش می کرد! ترم های اول بودم و هنوز صابون مشروطی و افتادن و در به دری های آن به بدنم نخورده بود. شب امتحان کمی استرسم بیشتر شد. دوباره تقلایی کردم تا دلم به خواندن و مسئله حل کردن برود. ولی تا حجم کتاب قطور "هالیدی" و وقت خیلی کم باقیمانده را دیدم به کلی از خواندن نا امید شدم. فکر "تقلب" به سرم زد. زیاد اهلش نبودم. دوران دبیرستان گاهی تقلب می رساندم ولی هیچ وقت با تقلب درسی را نمره نگرفته بودم. آن شب اینقدر از خواندن کتاب ناامید شدم که فکرم به هیچ راهی جز تقلب نرسید. فرصت باقیمانده را غنیمت شمردم و دست به کار شدم. ده تا کاغذ نواری ۲ در ۱۰ سانتی متر آماده کردم. ده تا از مهمترین مسائل و قضیه ها را انتخاب کردم و شروع کردم با دقت و وسواس نوشتن. یک خودکار نوک ریز و روان پیدا کردم و مو به مو حل مسائل و اثبات قضیه ها را روی کاغذ ها نوشتم. هنگام نوشتن به این که دارم چه کاری میکنم اصلا فکر نمیکردم؛ نمیخواستم ناگهان وجدانم بیدار شود. این که اگر استاد یا مراقب ها ببینند چه اتفاقی می اُفتد اصلا برایم مهم نبود. فقط به نفرتم از فیزیک و سختی های اُفتادن و پاس نشدن فکر می کردم. تصور نمره زیر ده روبروی اسمم در لیست نمره های "دکتر فیضی" روی تابلوی نصب شده در راهروی شرقی طبقه سوم گروه فیزیک از ذهنم پاک نمی شد. زمختی و بد قلقی دکتر در نمره دادن و‌ پاس کردن، شهره عام و خاص بود. با خودم می گفتم یک بار است دیگر! اصلا این درس که جزء درس های اصلی رشته من نیست که برایم مهم باشد. ترم بعد از ابتدای کار مثل بچه آدم درس می خوانم تا آخر ترم به این وضعیت نیفتم. همین طور که خودکارم با ظرافت و حوصله روی کاغذهای نواری می رقصید و مسئله ها را نقش می بست این افکار هم در ذهنم مرور می شد. به هر زحمتی بود کار خودم را توجیه کردم و وجدانم به این کار راضی شد. نیم ساعت نگذشته بود که برگه های تقلب آماده شد. برگه ها را فصل بندی کردم و برای هر کدام نشانه ای گذاشتم. سوالات مهم هر فصل را داخل یکی از جیب هایم جاساز کردم. ترتیب جیب هایم را طبق ترتیب فصل های کتاب تنظیم کردم تا سر امتحان گیج نشوم. ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که جاسازی برگه ها تمام شد. کتاب را در کمتر از ده دقیقه یک مرور سریع کردم و به امید امتحان فردا به رختخواب رفتم.

 

*****

ساعت ۷ گذشته بود که از صدای "صبح بخیر ایران" تلویزیون بیدار شدم. یک لحظه یادم آمد ساعت ۸ امتحان دارم. استرس ناآشنایی ته دلم جا خوش کرده بود. به سختی از رختخواب بلند شدم. کمتر از ده دقیقه لباسهایم را پوشیدم. چند لقمه کره و مربای هویج خوردم و از خانه زدم بیرون. توی اتوبوس کتاب را باز کردم تا مروری کنم. فکرم مشغول بود. هنوز مردد بودم که از تقلب ها استفاده کنم یا نه. دفعه اولم بود که میخواستم این مدلی تقلب کنم. کتاب را بستم و به اطرافم نگاه کردم. اتوبوس پر از جمعیت بود. اکثرا دانش آموز و دانشجو بودند. ایام امتحانات بود و دست هر کس کتاب یا جزوه ای بود. وسط راه "مهرداد" سوار اتوبوس شد. تا من را دید خودش را از بین جمعیت به من رساند. سلام و احوالپرسی کردیم. پرسید: "برای امتحان آماده ای؟ چقد خوندی؟" میلی به جواب دادن نداشتم. با بی حالی و صدایی ضعیف گفتم: "نه زیاد! نتونستم زیاد بخونم" و نگاهم را از او دزدیدم. او هم که بی حوصلگی من را دید دیگر ادامه نداد. ساعت ۷:۵۰ به ساختمان گروه فیزیک رسیدم. ساختمانی ۴ طبقه که نمای آن با سنگ های مرمریت سفید کار شده است. پنجره های بزرگ با شیشه های دودی قهوه ای رنگ دو طرف ساختمان به موازات هم از بالا تا پایین کشیده شده است. سر در ساختمان بنری رنگ و رو رفته و آفتاب خورده نصب شده که روی آن با خط بی روح و مُرده ای عبارت "گروه فیزیک" چاپ شده است. فرصت زیادی نداشتم. معطل آسانسور نماندم. پله ها را دو تا یکی طی کردم و خودم را به راهروی شرقی طبقه دوم رساندم. تقریبا همه صندلی ها پر شده بود. دو طرف راهرو، زیگزاگی صندلی چیده شده بود. همهمه ضعیفی شنیده می شد‌. دخترها و پسرها بدون ترتیب خاصی روی صندلی ها نشسته بودند. خدا خدا می کردم یک نقطه کور گیرم بیاید. یا ته ته راهرو یا اول آن. راهرو را برانداز کردم. انتهای راهرو یک صندلی خالی دیدم. ردیف سوم بود. چند صندلی هم وسط راهرو خالی بود. صندلی آخر راهرو را انتخاب کردم. اگرچه برای تقلب کردن جای مناسبی نبود اما نسبت به صندلی های وسط راهرو وضعیت بهتری داشت. فقط در یک صورت میتوانستم راحت تقلب کنم که مراقب آزمون اهل قدم زدن باشد. اگر یک نقطه می ایستاد هیچ کاری نمی توانستم بکنم. "دکتر طالبی" مراقب امتحان بود. استاد خودمان هنوز نیامده بود. دکتر طالبی آنطرف راهرو مستقر شد. با این حساب دکتر فیضی هم این طرف راهرو می ایستاد. درست بالای سر من! ساعت از ۸ گذشته بود. کمی استرس داشتم. پاشنه کفشم را ناخودآگاه پشت سر هم به زمین می کوبیدم. اطرافم را براندازی کردم. صندلی جلو "حسین" نشسته بود. درسخوان بود و اهل تقلب رساندن نبود. اصلا نمی شد رویش حساب کرد. صندلی پشت سرم "رضا" بود. در حد سلام و علیک با هم حساب داشتیم. فیزیکش هم زیاد تعریفی نداشت. نگاهم را در نگاهش انداختم. با حرکت ابرو و اشاره پرسیدم: "چیزی خوندی؟" ابروهایش را در هم گره زد و لب و لوچه اش را آویزان کرد. معلوم بود وضعش بدتر از من است. باز استرس وجودم را گرفت. با خودم گفتم اگر لو برود چه می شود؟ اگر استاد ببیند چه کنم؟... هر چه این فکر ها بیشتر می شد استرس بیشتری وجودم را می گرفت. ولی باز به خودم اجازه نمی دادم این فکرها مشغولم کند. صدای "تق تق" راه رفتن دکتر فیضی مرا به خود آورد. برگه های امتحان دستش بود. همین که طول راهرو را قدم میزد با چشم و ابرو با بچه ها سلام و احوالپرسی هم می کرد. به من که رسید لبخند ملیحی زد و با چشم و ابرو سلام کردیم. برگه های سوال را از ردیف اول شروع به توزیع کرد. دکتر طالبی هم پاسخ نامه را از انتهای راهرو پخش کرد. قبل از اعلام شروع رسمی امتحان، دکتر فیضی همان طور که وسط راهرو قدم می زد گلویی صاف کرد و گفت: "بچه ها ۹۰ دقیقه وقت دارید. سوالات واضحه. سوال بیخود از من نپرسید! تقاضای راهنمایی و کمک نکنید چون هیچ کمک و راهنمایی کردنی در کار نیست! با هم صحبت نکنید و چیزی از جزوه و کتاب همراهتون نباشه. هر کسی چیزی همراهش مونده همین الان تحویل بده. اگر کسی جزوه یا کتاب یا هر چیزی مربوط به مطالب درسی همراهش باشه و ازش گرفته بشه مصداق تقلبه و طبق آیین نامه انضباطی هم نمره صفر بهش داده میشه هم توی پرونده تحصیلیش نوشته میشه!" تا حرف استاد تمام شد همه وجودم را گُر گرفت. استرس عجیبی گرفتم. حس کردم صحبتهایش را فقط خطاب به من گفته. در تردید و دودلی بزرگی مانده بودم. اصلا حوصله یک بار دیگر نشستن سر کلاس فیزیک و سر و کله زدن با مسئله ها و قضیه های تخیلی اش را نداشتم. پایم را با ضربآهنگ نامنظمی به زمین می کوبیدم. در حال و هوای خودم بودم که دکتر طالبی روبرویم ظاهر شد: "پسر حواست کجاست؟ برگه ات را بگیر" با چشمانی گرد شده به دکتر نگاه کردم و برگه را گرفتم. دکتر به محض اینکه برگه نفر آخر را تحویل داد رو به راهرو کرد و با صدای بلند گفت: "دانشجویان گرامی ۹۰ دقیقه شما شروع شد" اکثر دانشجو ها مثل گرسنگانی که یک هفته غذا نخورده اند و به سفره رنگارنگ غذا می رسند، به برگه های امتحان حمله کردند. تعدادی هم بدون عجله خاصی به برگه نگاه کردند و شروع به خواندن سوالات کردند. با بی میلی برگه سوالات را برداشتم و شروع کردم به خواندن سوالات. ۵ سوال روی برگه بود. همیشه در امتحانات عادت داشتم ابتدا سوالات را یک برانداز کلی کنم؛ می فهمیدم سوالات سخت است یا قابل نوشتن! از سوالات آسان تر شروع می کردم و سوال های سخت تر را می گذاشتم برای آخر کار. سطح امتحان تقریبا سخت بود؛ ۳ تا از ۵ سوال مسئله بود و ۲ تا اثبات قضیه. اثبات یکی از قضیه ها را در برگه های تقلب نوشته بودم: معادلات ماکسول از فصل ۵. اثبات قضیه دیگر را اصلا بلد نبودم و جزء برگه های تقلب هم نبود. مسئله ها به چشمم آشنا بود. در آخرین مرور کتاب دیده بودم. دست و پا شکسته چیزهایی می توانستم سر هم کنم. اگر یکی از اثبات ها را کامل می نوشتم با ارفاق و چانه زنی، احتمال پاس شدنم بود. فقط به پاس شدن فکر می کردم. دو دلی را گذاشتم کنار. دلم را زدم به دریا. برگه تقلب اثبات قضیه در جیب سمت راست شلوارم بود. شانس یار من بود که سمت راست راهرو نشسته بودم. زیر چشمی به راهرو نگاه کردم. دکتر طالبی انتهای سالن بود. دکتر فیضی هم وسط های سالن داشت سوال یکی از بچه ها را جواب می داد. جای ثابتی نداشتند. مدام جایشان را عوض می کردند. بهترین فرصت بود. دستم را آرام کردم در جیب شلوارم؛ بدون آن که هیچ تکان اضافه ای بخورم. دو کاغذ رول شده را لمس کردم. هر دو قضیه های فصل ۵ بود. هر دو را بین انگشتانم جا دادم. آرام دستم را تا لبه جیبم کشیدم بیرون. به بهانه جاگیر شدن روی صندلی، نیم تکانی خوردم و دستم را از جیبم بیرون آوردم. کاغذها هنوز بین انگشتانم بود. دوباره زیر چشمی به راهرو نگاه کردم. دکتر فیضی هنوز مشغول صحبت با آن دانشجو بود. انگار که فرشته نجات من باشد. به بهانه تعویض خودکار، کاغذ ها را از دست راستم دادم به دست چپم. دست راستم برای نوشتن آزاد شد و برگه ها در دست چپم ماند. دستم را مشت کردم تا چیزی پیدا نباشد. ردی برگه کُپ کردم. وانمود کردم در حال فکر کردن روی سوالات هستم. استاد هنوز وسط راهرو بود. آرام دست چپم را باز کردم. باید از بین دو کاغذ رول شده، جواب سوال را پیدا می کردم. یکی از رول ها را انتخاب کردم. همانطور که کف دست چپم بود، ابتدایش را باز کردم. از اتفاق جواب همان سوال امتحان بود. کاغذ دیگر را سریع در جیب پیراهنم انداختم. ۵۰ درصد راه را پیش رفته بودم. اگر کارها به همین منوال می گذشت مشکلی پیش نمی آمد. صبر کردم. دوباره وانمود کردم در حال فکر کردن و نوشتن جواب ها هستم. می خواستم کسی شک نکند. بچه های اطرافم کسی حواسش به من نبود. همه غرق نوشتن بودند. غیر از استاد مشکل خاصی نبود؛ اگر یهو سر و کله اش این طرف راهرو پیدا نمی شد می توانستم کارم را تمام کنم. نیم ساعت از وقت‌امتحان گذشته بود. صدای تق تق کفش های نیم پاشنه خانم صدقی از ته راهرو شنیده می شد. مسئول آموزش گروه بود. لیست حضور و غیاب را آورده بود تا بچه ها امضاء کنند. صبر کردم تا خانم صدقی هم برود. ۱۵ دقیقه ای معطل شدم. به محض رفتن خانم صدقی، دنبال بهترین فرصت بودم تا کار را یکسره کنم. خدا خدا می کردم استاد اینطرف راهرو نیاید. فقط لازم بود یک چیزی توجهش را جلب کند یا یک دانشجوی فرصت نشناس بخواهد سوالی بپرسد؛ دیگر فرصت هیچ کاری نمی ماند. از اوضاع مطمئن شدم. همه چیز ردیف بود. کاغذ تقلب زیر عرق دستم نم کشیده بود. کمی به سمت دیوار چرخیدم. دست چپم را آوردم روبروی شکمم. دستم را باز کردم و کاغذ تقلب را بدون حرکت اضافه ای باز کردم. در کمتر از ثانیه کاغذ را گذاشتم زیر برگه پاسخنامه. برگه سوالات را هم گرفتم دستم. دوباره روی پاسخنامه کُپ کردم. خیلی تلاش کردم حرکاتم طبیعی باشد. اگر استرس می آمد سراغم صورتم سرخ می شد و عرق از سر و صورتم می ریخت. نیم نگاهی به راهرو انداختم. استاد آخر راهرو بود. شروع کردم به نوشتن جواب. پاسخنامه را می آوردم پایین. قسمتی از جواب را از روی کاغذ تقلب، به خاطر می سپردم و سریع روی پاسخنامه کپی می کردم. نصف جواب را نوشته بودم. صدای راه رفتن استاد شنیده می شد. زیر چشمی به راهرو نگاه کردم. قدم زنان داشت به سمت من می آمد. همین طور که قدم می زد به برگه های بچه ها هم نگاه می کرد. احساس خطر کردم. نوشتن را متوقف کردم. خواستم کاغذ تقلب را از زیر پاسخنامه بردارم و بگذارم توی جیبم. ترسیدم. گفتم شاید تابلو شود. کاغذ تقلب را زیر برگه پاسخنامه پنهان کردم. کامل پوشاندمش. سعی کردم عادی باشم. با خودم گفتم یک دوری ته راهرو می زند و برمی گردد. هر لحظه به من نزدیکتر می شد. حجم هیکلش را بالای سرم حس می کردم. بالای سرم رسید. شق و رق ایستاده وسط راهرو به برگه دانشجویی که آن طرف من نشسته بود زل زده بود. از نوشتن دست کشیده بودم. وانمود کردم در حال فکر کردن روی مساله هستم. نگاه استاد افتاد روی برگه من. سنگینی نگاهش سر و شانه هایم را به سمت زمین هل می داد. حرکت تناوبی پای راستم که روی پای چپم انداخته بودم به راحتی دیده می شد. اسم و فامیلم را روی برگه پاسخنامه ننوشته بودم. عادت داشتم همیشه آخر امتحان یا موقع تحویل دادن برگه اسمم را می نوشتم. تازه اگر یادم نمی رفت. عادت بدی بود. استاد تا دید اسم و فامیلم را روی پاسخنامه ننوشته ام توجهش جلب شد. دستش را آورد به سمت برگه من. فکر کردم از جایی فهمیده یا دیده زیر پاسخنامه ام کاغذ تقلب هست. گُر گرفتم. سرم داغ شد. قطره های عرق روی پیشانی ام مثل چشمه ای جوشان زد بیرون. نگاهش کردم. لبخند سرد و بی روحی بر لب داشت. چشم در چشمانش دوختم. انگشت اشاره اش را به سمت بالای پاسخ نامه نشانه رفت و با صدای آرامی گفت: "چرا اسمت را ننوشته ای؟" دست پاچه شدم. هول زده گفتم: "ببخشید استاد! فراموشم شد. الان می نویسم!" دست بردار نبود. انگشت را به پاسخنامه ام رساند. گوشه اش را گرفت. می خواست ببیند جواب را چطور نوشته ام. بعید بود بخواهد راهنمایی کند. شاید هم از روی کنجکاوی بوده یا باورش نمی شده من بتوانم "قضایای ماکسول" را ثابت کنم. پاسخنامه را از روی پیشخوان صندلی برداشت. دست و پایم را گم کردم. کاغذ تقلب زیر پاسخنامه بود. هیچ کاری از دستم بر نمی آمد. راهرو سکوت مطلق بود. حتی صدای نفس کشیدن کسی هم نمی آمد. انگار فقط من باشم و استاد. حرارتم بالا رفته بود. قطره های عرق روی پیشانی و گونه هایم جاری شده بود. جرئت نمی کردم سرم را بیاورم بالا. تا پاسخنامه را برداشت کاغذ تقلب خودش را نشان داد: کاغذی دراز که فرمول های فیزیک و ریاضی خیلی ریز روی آن‌نوشته شده بود. ذهنم قفل کرده بود. نمی دانستم چکار کنم. تنها یک راه به ذهنم رسید. همانطور که استاد پاسخنامه را می برد بالا، ساعدم را به پیشخوان صندلی چسباندم. می خواستم قبل از کنار رفتن پاسخنامه از روبروی دید استاد، با ساعدم برگه تقلب را پنهان کنم. به خیال خام خودم استاد متوجه این حرکت من‌ نمی شد. همین کار را کردم. به خاطر قد نسبتا بلندم، مجبور شدم به سمت صندلی خم شوم تا ساعدم به پیشخوان برسد. خم شدن بالا تنه ام خیلی تابلو و غیر عادی بود. استاد نگاهش به پیشخوان افتاد. کاغذ تقلب را قبل از آنکه بخواهم از نگاهش پنهانش کنم دید. دستش را برد به سمتش. هنوز تلاش می کردم کاغذ را پنهان کنم. دیگر فایده ای نداشت. کار از کار گذشته بود. سرم می خواست منفجر شود. آتش گرفته بودم. کاغذ تقلب را برداشت. چکه های عرق مثل باران بهاری از سر و صورتم می ریخت. نمی دانستم چکار کنم. خونسردیم را حفظ کردم. همانطور به حالت قبلی نشسته بودم. دنیا به سرم خراب شده بود. استاد با همان صدای آهسته گفت: " این چیه؟" نگاهش از روی من تکان نمی خورد. منتظر جوابم بود. سرم را به زور آوردم بالا. با چشمانی گرد شده و صورتی سرخ و خیس از عرق نگاهش کردم. لبخند سردی که داشت، روی لبانش خشک شده بود. با صدای ضعیف و بریده بریده گفتم: "ببخشید استاد! حواسمون نبود!" بدترین جوابی بود که می توانستم بدهم. تقلب نوشتن چه ربطی به حواس پرت بودن داشت؟ سرم را سریع انداختم پایین. نمی توانستم به چشمانش نگاه کنم. دیگر چیزی نگفتم. حرفی برای گفتن نداشتم. استاد پاسخنامه را هم برداشت. برگه سوالات را هم گرفت. همان طور نشسته بودم بدون هیچ تکانی. به اطراف هم نگاه نمی کردم. نگاهم روی رگه های سیاه رنگ پیشخوان صندلی قفل شده بود. سرم سنگینی می کرد. دانشجوی کناری ام قضیه را فهمید. نیم نگاهی به من و استاد انداخت.‌ منتظر واکنش استاد بودم. استاد پاسخنامه را گذاشت جلویم. گفت مشخصاتت را بنویس‌. با اکراه و بی میلی اسم و فامیلم را نوشتم. با خودکار قرمز یک ضربدر بزرگ کنار مشخصاتم زد. توی گوشم گفت: "پاشو برو!" نمیخواستم بروم. چیز زیادی در پاسخ نامه ننوشته بودم. کمترین عقوبت مورد انتظارم افتادن بود. توبیخ و درج در پرونده و کمیته انضباطی که جای خود! اگر موضوع پخش می شد بدتر هم می شد. آبرویم می رفت. خدا خدا کردم موضوع به گوش دکتر طالبی نرسد. اگر او می فهمید دیگر هیچ راه حلی پیدا نمی شد. ذهنم کار نمی کرد. با خودم گفتم بلند شوم همینجا جلوی همه عجز و التماس کنم. شاید دلش رحم بیاید و اجازه دهد امتحان را ادامه دهم. اما غیر ممکن بود. سعی کردم بر خودم مسلط باشم. وسایلم را جمع کردم و بلند شدم. استاد کمی آن طرف تر ایستاده بود. داشت چیزی می نوشت. احتمال دادم دارد گزارش تقلب را تنظیم می کند. می ترسیدم بچرخم. اگر همکلاسی هایم قضیه را فهمیده باشند دیگر آبرویی برایم نمی ماند. سرم را برگرداندم. کسی حواسش به من نبود. به سمت استاد رفتم. کنارش ایستادم. سرم پایین بود‌. هر چقدر توانستم قیافه ام را مظلوم گرفتم. استاد توجهی به من نکرد. سرم را کج کردم. دهانم را به گوش استاد نزدیک کردم. نگاه در نگاهش نینداختم. نگاهم به زمین بود. آهسته به استاد گفتم: "استاد! ببخشید بابت این اشتباه. اگر یه لطفی در حقم بکنید و فقط بندازیدم. به آموزش گروه گزارش ندید! اگر آموزش گروه بفهمه کارم تمومه" حرفم که تمام شد استاد همان طور که سرش پایین بود زیر چشمی نیم نگاهی کرد. نگاهم هنوز به زمین بود. دوباره مشغول نوشتن شد. با صدایی گرفته و آرام گفت: "برو اینجا واینسه! صبح شنبه هفته دیگه بیا ببینم حرفت چیه!" تا این را شنیدم کمی آرام شدم. کورسویی از امید در دلم زنده شد. سبک شدم اگر چه افتادنم  تا الان قطعی بود. کیفم را روی شانه ام جاگیر کردم و به سمت انتهای راهرو راه افتادم.

 

*****

چند روزی از اتفاق تلخ #تقلب می گذشت. در این مدت خیلی فکرم مشغول بود و خود خوری می کردم. روز اول تا چند ساعت گیج و منگ بودم. صحنه های روبرو شدن با استاد و گرفتن تقلب، از ذهنم نمیرفت. با خودم کلنجار میرفتم. هر چه گذشت آرام تر شدم و شدت فشار و استرس کمتر شد. صبح شنبه اول وقت به دانشگاه رفتم. تا کتابخانه مرکزی را با اتوبوس رفتم. از کتابخانه تا گروه فیزیک را قدم زدم. شیب جاده نفسم را گرفت. هر از گاهی هم سراغ درخت های توت کنار پیاده رو می رفتم و چند تایی می خوردم. توت های سفید و قرمز روی شاخه ها چشمک می زدند. روز و ساعتی نبود که چند دختر یا پسر دانشجو خودشان را به این درخت ها آویزان نکرده باشند و دلی از عزای توت ها در نیاورند. تا رسیدم به گروه فیزیک بدون معطلی سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه سوم. بُرد دکتر فیضی در راهروی شرقی بود. خلوت بود. رفتم سراغ لیست. نمره ها را با شماره دانشجویی زده بود. کمتر از چند ثانیه شماره ام را پیدا کردم. هیچ نمره ای جلویش نبود. انتظار کمتر از ۵ داشتم. باز هم دم استاد گرم آبروداری کرده بود. رفتم سمت اتاق استاد. در اتاق بسته بود. در زدم و دستگیره را چرخاندم. در باز شد. هنوز صدایی از اتاق نمی آمد. در را نیمه باز کردم. استاد داشت برگه امتحانی تصحیح می کرد. نیم نگاهی انداخت. گفتم: سلام استاد! اجازه هست؟! چیزی نگفت. یک قدم جلو رفتم و ساکت ایستادم. سرم به زیر بود. منتظر بودم استاد چیزی بگوید و سر حرف را باز کند. سرش به کار خودش بود. حواسش به من نبود. سرفه ای کردم و گلویم را صاف کردم. باز هم خبری نشد. با صدایی ضعیف گفتم: ببخشید استاد! توی لیست نمره من را نزده بودید! میخواستم ببینم نمرم چند شده! از پررویی خودم خندم گرفته بود. سر امتحان تقلب کرده بودم و حالا آمده بودم دنبال نمره! استاد همانطور که برگه دیگری برای تصحیح جلویش باز می کرد گفت: تو همونی هستی که تقلب میکردی؟ خودم را جمع و جور کردم و گفتم: به خدا شرمندم استاد! دفعه اولم بود این کار رو میکردم. دیگه تکرار نمیشه. استاد همانطور که پشت نیز نشسته بود عینکش را روی دماغش جاگیر کرد و گفت: توی این ۱۵ سال معلمی توی دانشگاه، کم و بیش پیدا می شدند دانشجوهایی که مثل تو برای نمره آوردن به تقلب متوسل می شدند. هیچ کدومشون هم به نتیجه نرسیدند. همشون هم عین تو می گفتن دفعه آخرمونه و غافل شدیم و ... از این حرفهای الکی! هیچ جوابی ندادم. یعنی حرفی نداشتم بزنم. توپ استاد پر بود. هر چیزی می گفتم شرایط بدتر از اینی که بود می شد. سکوت مرگباری بر اتاق حاکم شد. هر چند لحظه یکبار صدای تکان خوردن برگه های امتحان سکوت را می شکست. نمی دانستم استاد چه خوابی برایم دیده است. اگر حتی یک درصد احتمال می دادم قرار است نتیجه تقلب این شود به سمتش نمی رفتم. نمیدانم این اعتماد به نفس و جسارت بی صاحاب آن شب از کجا در وجودم رخنه کرده بود که حاضر شدم تن به تقلب بدهم؟ غرق افکارم بودم. متوجه بلند شدن استاد از پشت میز نشدم. تا به خودم آمدم استاد یک قدمیم ایستاده بود. نگاهم میکرد. سنگینی نگاهش را حس میکردم. نگاهم به زمین بود. به دَرز موزائیک های کف اتاق و کفش های قهوه ای سوخته استاد قفل شده بود. جرئت سربلند کردن نداشتم.  استاد گفت: فامیلیت چی بود؟ از لحنش فهمیدم می شود نگاهش کرد. سرم را تا نیمه بالا آوردم و گفتم: صالح پور! استاد با لحنی آرام گفت: ببین پسر جان! من باهات پدر کشتگی ندارم که بخام اذیتت کنم. گزارش تقلب شما به آموزش گروه هم کاملا قانونی و لازم هست. اما نمیخام از درس فیزیک خاطره بد داشته باشی. به چهرت هم نمیاد که اهل خلاف و تقلب باشی. این دفعه رو بخشیدمت و فقط با ۹ میندازمت. اما از این اتفاق درس عبرت بگیر و آویزه گوشت کن که هیچ وقت با تقلب و فریب به جایی نخواهی رسید! با این که هیچ وقت از نصیحت خوشم نمیومد ولی این دفعه نصیحت های دکتر فیضی خیلی به دلم چسبید. بی چون و چرا می پذیرفتم. سرم را بالا آورده بودم اما هنوز نگاهم به زمین بود. باورم نمی شد این حرف ها را دکتر فیضی می زند. طمع کردم چک و چانه ای بزنم شاید دلش رحم بیاید و ۹ را ۱۰ کند؛ یک لحظه با خودم گفتم پررویی هم  حدی دارد. جملات آخر استاد را در افکار خودم غرق بودم. نمی فهمیدم چه می گوید. فقط متوجه شدم حرفهایش تمام شده و باید اتاقش را ترک کنم. سرم را بالا آوردم. نگاهم در نگاهش افتاد؛ چهره ای آرام و لبخندی ملیح. تابحال چهره استاد را اینقدر مهربان و از نزدیک ندیده بودم. نا خود آگاه لبخندی هم بر لبانم نشست. با آنکه درس را افتاده بودم ولی ته دلم خوشحال و راضی بودم. خوشحال از اینکه آبرویم در گروه و پیش همکلاسی هایم نرفته است و کسی از این قضیه مطلع نشده است. با لحنی رضایتمندانه گفتم: استاد خیلی لطف کردید! در حقم پدری کردید! قول میدم دیگه هیچ وقت سمت تقلب نرم. استاد هم سری به نشانه تایید تکان داد. خداحافظی کردم و به سمت اتاق آموزش گروه فیزیک راه افتادم.

 

پایان/.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۱۶
مهدی عابدی
شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ۰۵:۳۴ ب.ظ

تو حسین بچگیمی...

تو حسین بچگیمی...

 

🔴 من بزرگ شدم ولی... تو حسین بچگیمی...
اولین رشته های محبت به امام حسین علیه السلام در وجودم از تجربه هایی که در هیئت و دسته های عزاداری دوران کودکی و نوجوانی ام داشتم تنیده شده است؛ ۲۲ سال پیش؛ روزهایی که نوجوانی ۸ یا ۹ ساله بودم. آن روزها مجالس عزاداری زیادی در شهر برپا نمی شد و نزدیکی های خانه ما فقط مسجد امام حسین (ع) یا همان "مسجد قلعه" مراسم می گرفت؛ مسجدی قدیمی در زمینی گود با شبستانی مملو از ستون های سربی بزرگ و سقف های گنبدی شکل. حیاط بزرگی داشت که دور تا دور آن ایوانچه هایی منظم با سردرهایی هشتی شکل نشسته بودند. حوض آب نسبتا بزرگی که عمق چندانی نداشت هم آن وسط خودنمایی می کرد. سقف این حیاط بزرگ با لوله هایی هلالی شکل بزرگ پوشانده شده بود که ایام محرم روی آن یک چادر بزرگ می کشیدند تا اگر باران آمد در امان باشند. "حاج آقا باقر" سخنران اصلی مراسم بود و هر شب بعد از نماز و قرآن، از منبر چوبی با حدود ده پله بالا می رفت و یک ساعتی سخنرانی می کرد. منبری با ارتفاع زیاد و ستون هایی سست که موقع بالارفتن حاج آقا، صدای قرچ و قورچش بالا می رفت. سخنرانی بیشتر حکایات و مطالب شیرین و دلچسب بود. آن روز ها خبری از هیئت نوجوانان و مَهد ... نبود. صغیر و کبیر و پیر و جوان باید پای منبر می نشستند و گوش می دادند. بچه ها یا دنبال بازیگوشی در کوچه های تاریک اطراف مسجد بودند یا داخل شبستان "استُپی" و "رَها بِدی" می کردند؛ اگر سر و صدایشان بلند می شد از شبستان اخراج می شدند. دوباره گوشه حیاط کُپه می شدند و پچ پچ شان می‌رفت بالا. بزرگتر ها در ایوان ها و دیوارهای اطراف حیاط مسجد تکیه گاهی پیدا می کردند  و به سخنرانی گوش می دادند. مراسم ها خیلی طول می کشید ولی چون "شام" در کار بود اکثرا تا آخر می ماندند.  سخنرانی آخر مراسم که حدود یک ربع طول می کشید و آخرین آیتم بود، مسجد خلوت تر می شد. با پیچیدن بوی غذا در مسجد و بلند شدن صدای دیگ ها و پارچ ها، هم آن هایی که پای سخنرانی خوابشان برده بود بیدار می شدند و هم آن هایی که بیرون بودند می آمدند داخل. شوری ایجاد می شد و همه برای انداختن سفره و کشیدن شام کمک می کردند. انگار غذاها از آسمان آمده بود اینقدر که خوشمزه و دلچسب بود.

.. دسته های عزاداری هم یکی از پرخاطره ترین رویدادها و پر رنگ ترین مَظهَر و نشانه مُحَرَم و امام حسین (ع) در نوجوانیم بود. اصلا محرم را به دسته های عزاداری می شناختیم و صدای بلند طبل و دُهُلی که از مساجد و هیئت ها در محله پخش می شد خبر از آمدن محرم و برپایی هیئت می داد. مساجد و هیئت هایی هم که در طول سال سوت و کور بودند و چراغشان خاموش بود دهه اول محرم طبل و دُهُل و عَلَمِشان ترک نمی شد. من و پدرم مشتری دسته عزاداری مسجد قلعه بودیم؛ دسته ای که تقریباً پررونق ترین دسته شهر بود. غیر از این مسجد، چند مسجد دیگر هم دسته عزاداری داشتند و روزهای تاسوعا و عاشورا دسته هایشان را حرکت می دادند؛ مثل مسجد سید مرتضی (مسجد گود)، مسجد الهادی (مسجد خلیل) و مسجد مصلی. رسم خوبی که  بود (هنوز هم هست) دسته های عزاداری هر نوبت به سمت منزل یکی از علمای شهر حرکت می کرد: عصر تاسوعا به سمت منزل آیت الله سید مهدی درچه ای، صبح عاشورا منزل حاج آقا نصرالله موسوی و عصر عاشورا منزل آیت الله سید محمد باقر درچه ای. شب عاشورا همه دسته ها به مسجد جامع می رفتند و شام غریبان هم مسجد قلعه میزبان دیگر هیئات و مساجد بود. صبح عاشورا از ساعت ۸ دسته ها از مساجد به سمت میدان مرکزی حرکت می کردند و از آنجا پشت سر هم به سمت مقصد. گاهی هم سر اینکه کدام دسته جلوتر برود دعوایشان می شد. پرچم بزرگ گلدوزی شده که اسم هیئت بزرگ روی آن نوشته شده ابتدای هر دسته بود. بعد از آن گروه طبل نوازان بودند. ۱۵ یا ۲۰ نفری که بر طبل و دهل و سنج های استیل در ریتم های ۱۲ تایی و ۲۴ تایی می‌کوبیدند و آهنگ هایی حماسی خلق می کردند. بعد از طبل نوازان، علامت های ۹ و ۷ و ۵ تیغه ای به ترتیب پشت سر هم ردیف می شدند و بعد از آن دو گروه از عزاداران به صورت دو دمه سینه زنی می کردند. کوچکترین علامت که ۳ تیغه داشت پایان بخش دسته بود و از بعدِ آن ها دسته مسجد یا هیئت دیگر شروع می شد. آدمهایی که قدرت بدنی بیشتری داشتند مسئول حمل علامت ها می شدند و به صورت نوبتی آن را جابجا می کردند. وزن بعضی از آنها به ۵۰۰ کیلو می رسید. بعد ترها گاری هایی چرخ دار درست کردند و علامت های سنگین تر را با گاری ها جابجا می کردند.

"دسته بنی اسد" که شب ۱۳ محرم از مسجد قلعه به سمت مسجدالرضا (مسجد دُر) حرکت‌ می کرد دسته ای بود که فقط در شهر ما برگزار می شد. در این دسته به تاسی از قبیله بنی اسد که روز ۱۳ محرم وارد صحرای کربلا شدند و ابدان مطهر شهدای کربلا را به خاک‌سپردند، همه لباس های عربی (دشداشه و چفیه عربی) می پوشیدند و در دو صف منظم عبارت " قُتِلَ الحُسِین بِکَربَلا عَطشانا" را می خواندند و سینه می زدند. یک پیکر بی سر که بین حصیر پیچیده شده و نمایشی از پیکر امام حسین علیه السلام بود وسط دسته روی دوش چند عرب تشییع می شد. مردم هم پشت سر آن ها حرکت می کردند. حال و هوای عجیبی ایجاد می شد. عشقمان این بود یک بار هم که شده در دسته بنی اسد با لباس عربی شرکت کنیم. اما نه دشداشه داشتیم و نه جثه مان به دیگران می خورد! یک سال دل را به دریا زدم و مانتویی تیره رنگ بلند از خانم های اقوام جور کردم و پوشیدم. با چفیه ای عربی صورتم را کامل پوشاندم تا کسی من را نشناسد و با هزار زحمت و التماس رفتم داخل دسته. مردم جور دیگری به من نگاه می کردند.  انگار خیلی تابلو بود که مانتو زنانه پوشیده ام. آخر کار که آمدم خانه همه می گفتند خیلی معلوم بوده که مانتو زنانه پوشیده ای و لباس عربی نیست!
اشتیاقمان به دسته آنقدر زیاد بود که محرم ها وقتی خبری از دسته های مساجد و هیئت ها نبود خودمان با بچه های محل ۱۰ ۱۵ نفری می شدیم و دسته راه می انداختیم؛ خانه ما کنار یک مادی بود (مادی علی آباد) که آب چاقی هم داشت. دور تا دور مادی پر از درختان چنار و بید بود. یک شاخه بزرگ و پر برگ از درخت چنار می کَندیم و با تکه های پارچه آن را تزیین می کردیم؛ این می شد علامت مان! چند تا کارتن و قوطی حلبی روغن هم می شُد طبل و دهلمان که با چوب روی آن میزدیم. دو سه نفر علامت (شاخه بزرگ چنار) را حمل می کردند و بقیه گروه طبل نوازان می شدیم. از اول تا آخر محله حرکت می کردیم و با ریتم ۱۲ تایی طبل می زدیم و "حسین حسین" می گفتیم. دیگر خبری از مداحی و دم گرفتن نبود. بعضی زن های محله هم از "دسته بازی" ما خوششان می آمد و دنبال ما حرکت می کردند. آخر کار، پارچه ها و تزئینات علامت را باز می کردیم و شاخه چنار را می گذاشتیم داخل آب مادی و جایی گیرش می دادیم تا آب با خود نبردش. می خواستیم شاخه و برگ هایش خشک نشوند و زنده بمانند تا مجبور نشویم برای دسته فردا عصر دوباره یک شاخه دیگر از درخت چنار بِکَنیم!
آری...ما بزرگ شدیم و این خاطرات کودکی و نوجوانی ماند... خاطراتی که اگر نبودند شاید الان رشته ای از محبت حسین هم در دل ما نمانده بود...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۳۴
مهدی عابدی
جمعه, ۲ فروردين ۱۳۹۸، ۰۲:۴۶ ق.ظ

من گرفته‌ام بر کف نقد جان شیرین را


🔴 77 ایرانی فقط در سه روز اول تعطیلات نوروز 98 در تصادفات جاده ای کشور جان خود را از دست داده اند. تصادف دومین عامل مرگ و میر در ایران به شمار می آید؛ در حالی که در جهان تصادف نهمین عامل مرگ و میر است. طبق آمار رسمی منتشر شده از نهادهای ذیربط، سالانه 16 هزار نفر از هموطنان در حوادث رانندگی جان خود را از دست می دهند. در آخرین سانحه هوایی در ایران یعنی سقوط هواپیمای تهران-یاسوج 65 نفر جان خود را از دست دادند؛ در حالی که در سوانح جاده ای در طول سال انسان هایی به اندازه حدود 250 سقوط هواپیما، جان خود را از دست می دهند و مسئولان مربوطه در کمال ساده انگاری و بی توجهی از کنار آن می گذرند.


🔴 بی توجهی به آمار بالای تلفات جاده ای از ان جا ناشی می شود که این فاجعه به یک امر تدریجی و در طول زمان تبدیل شده است؛ اگر در حوادث جاده ای هم مثل سقوط هواپیما یک مرتبه بیش از 50 نفر انسان جان خود را از دست بدهند مورد توجه رسانه ها و افکار عمومی قرار می گیرد و مطالبل مردمی و بازخواست ها و استیضاح ها و تحقیق تفحص ها از آن شروع می شود اگرجه همه اینها بی نتیجه باشد. اما چنان چه این تلفات به یک امر عادی و رایج تبدیل شود (که متاسفانه شده است) و در طی سه روز بیش از سقوط یک هواپیما انسا جان خود را از دست بدهند نه پیام تسلیتی صادر می شود ، نه وزیری استیضاح می شودف نه گروه تحقیق تفحصی تشکیل می شود و نه عزای عمومی ای اعلام می شود!


🔴 کشته شدن ۱۶ هزار نفر در سال به معنای این است که در ازای هر صد هزار نفر جمعیت سالانه ۲۰ نفر کشته می‌شود که این رقم در آمریکا ۱۰.۵ نفر و در ترکیه ۸.۶ نفر است. همچنین در اغلب کشورهای اروپایی این رقم به ۲.۵ تا ۶ نفر می‌رسد. خطای انسانی عامل اصلی تصادفات است. غیر استاندارد بودن جاده ها و خودروهای نا ایمن هم عوامل بعدی هستند. قطعا دستگاه هایی در خصوص هر کی از این عوامل مسئول و پاسخگو هستند و باید در مورد عملکرد خود توسط دستگاه های نظارتی مورد سوال و بازخواست قرار گیرند.


🔴 باید این سوال اساسی را از پلیس راهور ناجا به عنوان متولی اصلی نظم و انضباط در رانندگی پرسید که در سال های اخیر به غیر از افزایش تعرفه های جرایم رانندگی و افزایش انواع تخلفات شامل جریمه، چه اقدامات زیر بنایی و زیر ساختی در خصوص فرهنگ سازی رانندگی منضبطانه انجام داده است؟ اتاق فکر پلیس راهور چه راهکارهایی جهت ارتقای فرهنگ عمومی در زمینه رانندگی و رعایت قوانین و مقررات کرده است؟ اصلاح اساسی نقاط حادثه خیزی جاده های پر تردد و ایمن سازی جاده ها چه میزان انجام شده است؟چه مقدار در زمینه ایجاد جریان اجتماعی جهت کاهش سوانج جاده ای انجام داده است؟ و ده ها سوال دیگر..


🔴 واضح است اقدامات عادی و روتین جاری هیچ اثر قابل توجهی در زمینه اصلاح وضع موجود ندارد. لازم است با انجام مطالعات و پژوهش ها و دخیل کردن آحاد مردم در موضوع، اقدامی جهادی در کاهش تلفات جاده ای انجام شود. هر موضوعی محصور در ادارت و ارگان های دولتی ماند پیشرفت نخواهد کرد و ان چه به مردم سپرده شود و نقش مردم در آن پر رنگ تر شود (حال چه به صورت فکری و یا حتی اجرایی)، با هزینه کمتر مدیریت خواهد شد. کار فرهنگی توسط کانون های خود جوش مردمی در زمینه فرهنگ سازی سفر و رانندگی سالم یکی از راهکارهایی است که می تواند در این مسئله راهگشا باشد. 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۸ ، ۰۲:۴۶
مهدی عابدی
يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۶ ب.ظ

رنج های سی سالگی!


رنج های سی سالگی!


🔴 چشم ها به هم خورد و سی سالگی فرا رسید! از نوجوانی، هیچگاه سالروز تولد هایم تمایلی به برگزاری مثلا "جشن تولد" نداشتم؛ چرا که با خودم می گفتم مگر اضافه شدن یک سال به عمر و نزدیک شدن بیشتر به خط پایان زندگی جشن گرفتن دارد؟! اما این حس در روزهای نزدیک شدن به سی سالگی خیلی بیشتر نمایان شد؛ تلاش می کردم به هر بهانه ای به کلی سالروز تولدم را هم خودم و هم دیگران فراموش کنند! حال با سفر یا اعتکاف یا هر چیز دیگر! ای کاش کسی به من تبریک نگوید و انتظار خوشحالی و ذوق زدگیم را نداشته بشد! مگر چه شده است؟!

🔴 اما مگر این سی سالگی چیست که اینقدر برایش رنج و غم ردیف می کنم؟ آن هم یک سال مثل بقیه سال ها! با تغافل و فراموشی هم می توان از آن عبور کرد! اما نه! نمی شود! این یکی مثل بقیه نیست! هر چقدر هم خواستم تغافل کنم آخرش گریبانم را گرفت. مرا به فکر کردن درباره خود وادار کرد. علایمش هم رهایم نمی کند. موهای سفید دیگر حیایی ندارند و بین موهای سیاه جای خودشان را باز کرده اند. هر بار جلوی آینه قرار می گیرم بیشتر دوست دارند در چشمم ظاهر شوند. سرم را تکان می دهم تا فکر کنم انعکاس نور، موهای سیاه را سفید جلوه می کند؛ اما تعدادشان آن قدر زیاد است که نتوانم خودم را گول بزنم!

🔴 سی سالگی ورود به دهه چهارم زندگی است و پشت سر گذاشتن ناب ترین، مفید ترین، پر شور ترین، موثر ترین و بهترنی دروان های عمر! همیشه از وقتی کمی به ارزش عمر و زمان پی بردم (حدود 20 سالگی)، دهه سوم زندگی (20 تا 30 سالگی) را بهترین دوره عمرم می دانستم! مغز زندگیم بر می شمردم! درست مثل مغز گردو و مغز بادام! معتقد بودم سرنوشت و شخصیت انسان در این دهه تعیین می شود؛ شاکله فکری در این دوران شکل می گیرد؛ ازدواج و شغل و رشته تحصیلی و سطح تحصیلات و جایگاه اجتماعی و همه چیزهایی که در دوران کودکی و اوایل نوجوانی برایش در ذهنمان نقشه می کشیدیم و می گفتیم «دوس دارم بزرگ شدم .... » در این ده سال اتفاق می افتد؛ اگر در این سال به آن چه در ذهنمان داشتیم رسیدیم رسیدیم؛ اگر هم نرسیدیم بعد از آن و در روز های سی سالگی نباید دیگر منتظر تغییر قابل توجهی در مسیر زندگی خود باشیم! دیگر باید با همه چیز کنار بیاییم! سی سالگی آغاز دوران کنار آمدن با واقعیت ها و پذیرش حقیقت های زندگی (ولو تلخ) است.

🔴 اگر بر فرض مثال 90 سال مفید عمر کنم، شروع سی سالگی پایان ثلث زندگی است. 90 سال که بعید است! 80 یا 70 سال هم که در نظر بگیریم پایان سی سالگی یعنی نزدیک شدن به نیمه عمر و عبور از مرز یک سوم! گفتنش شاید راحت باشد ولی فهمیدنش کمی سخت است.

🔴 نوع ارتباط انسان با خدا، معنویت و میزان ایمان و معرفت انسان هم در قبل از سی سالگی پایه و اساس می گیرد. می شود گفت سعادت یا شقاوت هر فردی در سی سال اول زندگی و مخصوصا بین 20 تا 30 رقم می خورد. اگر می خواهید بدانید بعد از گذراندن 3 دهه از بهترین دوران عمر خود در زمینه ایمان و معرفت به چه سطح رسیده اید ببینید در هفته چند شب برای نماز شب از خواب بیدار می شوید؟ چقدر از نماز خواندن خود از جان و دل لذت می برید؟ آیا هنگام دعا خواندن واقعا خداوند را مخاطب خود حس می کنید؟ چه مقدار توانسته اید ریشه میل به گناه را از درون خود بخشکانید؟ اگر پاسخ قابل قبولی برای این سوالات پیدا کردید به خود امیدوار باشید که در سه دهه اول زندگی خود سرمایه ای معنوی کسب کرده اید!

🔴 با همه این حرف ها، اگر چه عبور از مرز سی سالگی عبور از یک مرز تغییراتی کاملا محسوس در بسیاری از جنبه های زندگی و وارد شدن به مرحله جدیدی از احساسات، تجربه ها و رفتارهاست اما به معنای از دست دادن همه فرصت ها، زمینه های رشد و پیشرفت و همه چیزهایی که باعث می شود احساس خوبی نسبت به زندگی داشته باشیم نیست! سی سالگی آغاز روزگار کنار آمدن و پذیرفتن حقیقت های زندگیست و تدبیر برای ادامه زندگی به نحوی که کمتر دچار خسران شویم و از داشته هایمان استفاده بیشتری ببریم! سی سالگی روزگار ترک حسرت و دوران تقویت حس شکر گذاری از خدای متعال به خاطر همه نعمت هایی است که در این عمر نه چندان کوتاه به ما عطا کرده است. سی سالگی مقطعی است که باید برای روز های در پیش روی خود بیش از قبل فکر کنیم و تلاش کنیم فرصت های آینده تبدیل به حسرت های بعدی نشوند! اگر چه رنج های سی سالگی رنج هایی است که به راحتی نمی شود آن ها را به فراموشی سپرد، اما از طرفی نباید باعث شوند به خاطر آن ها همه چیز هایی خوبی که در اطراف خود داریم را نادیده بگیریم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۶
مهدی عابدی
يكشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۶، ۰۳:۵۸ ب.ظ

با این "روحانی" دردی از مردم دوا نمی شود


با این "روحانی" دردی از مردم دوا نمی شود


🔴 حسن روحانی دوست دارد همیشه قهرمان داستان باشد؛ در حقیقت دوست دارد توپ همیشه در زمین دیگران باشد و او  روایتگر! 

🔺 روز اعتراضات می گوید مردم حق دارند اعتراض کنند چرا که هنوز مشکل اشتغال حل نشده و باید تلاش کنیم مشکل اشتغال حل شود! اما نمی گوید 5 سال است که دارد وعده می دهد مشکل اشتغال را حل میکنیم! می گوید اگر در موسسسات مالی مشکل داریم باید قبل از هر کسی، رییس بانک مرکزی به مردم پاسخگو باشد اما نمی گوید رییس بانک مرکزی که جزء هیئت دولت اوست ماه ها در قبال مطالبه و اعتراض مردم برای آن ها کاری نکرده است! می گوید اگر کالایی در بازار کم است باید مسئول مربوطه زودتر از هر کس اقدام کند اما نمی گوید وزارت صنعت و تجارتِ او که مسئول مستقیم این موضوع است اجازه داد قیمت تخم مرغ سر به فلک بکشد و باعث ایجاد زمینه اعتراض و ناآرامی شود!!  امروز هم می گوید باید به مردم احترام گذاشت، به آن ها توهین نکنیم  و  #آشغال خطابشان نکنیم اما نمی گوید خود او بود که برای اولین بار #تخم_لق توهین به منتقدان را بنا گذاشت و به منتقدانش گفت #بروید_به_جهنم!

🔺 مشکل #روحانی آشغال خطاب شدن برخی آشوبگران نیست؛ خود او بهتر از هر کسی می داند منظور گوینده، مردمِ معترضِ عادی و افرادی که واقعا برای مطالبه حقشان و اعتراض به وضعیت اقتصادی از جایشان بلند شده بودند، نبوده است، روحانی بهتر از همه می داند منظور گوینده افرادی بوده اند که با نیت آشوب، بر هم زدن امنیت، ضربه به اموال و آسایش عمومی و سرنگونی اسلام و نظام به خیابان آمده بودند و حقیقتا واژه #آشغال هم در شان آن ها نیست! ارزش این واژه بیشتر از ارزش اینگونه افراد است؛ خود روحانی هم گفته بود دولتش آن ها را تحمل نخواهد کرد؛  مشکل آن جاست که روحانی دوست دارد همیشه #قهرمان_داستان باشد و دیگران را متهم کند و خودش وسط معرکه نباشد. تا روحانی اینگونه روحانی باشد دردی از مردم دوا نخواهد شد!


Image result for ‫روحانی‬‎


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۶ ، ۱۵:۵۸
مهدی عابدی
چهارشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۴۳ ب.ظ

چند نکته درباره آشوب های دی ماه 96


چند نکته درباره آشوب های دی ماه 96/ مطالبات مردمی فراموش نشود


🔴 دو سال زودتر از انتظار آمد؛ همه 98 منتظرش بودند. قانون نانوشته ای می گفت انقلاب اسلامی هر 10 سال باید فتنه ای را تجربه کند؛ اولین فتنه بعد از دفاع مقدس 78 رخ داد؛ دومینش در 88 و علی القاعده باید در 98 هم فتنه ای دیگر رخ می داد. اما این مولود نامبارک 2 سال زودتر متولد شد و زمستان امسال شیرینی حماسه 9 دی را به تلخی فتنه 96 ممزوج کرد.

🔺 سخن درباره این فتنه و اتفاقاتی که این چند روز در سرتاسر ایران رخ داد زیاد است؛ از ریشه یابی جرقه های اول تظاهرات خیابانی، از نارضایتی مردمی از مشکلات موسسات مالی، از فاصله طبقاتی موجود بین قشر های مختلف مردم و از نابسامانی وضعیت اقتصادی و مشکل گرانی و بیکاری تا تلاش همه جانبه استکبار جهانی، سلطنت طلبان، منافقین، اپوزیسیون خارج نشین، موساد و سیا برای دامن زدن به آشوب، اغتشاش، نا امنی و تحریک مردم به حضور در خیابان ها و پیوستن به جمع آشوب گران و در نهایت هم بهره برداری هر چه بیشتر از این نارضایتی ها و به قول خودشان سرنگون کردن نظام جمهوری اسلامی!

🔺 مطالبه گری و اعتراض به وضعیت نامناسب موجود حق مردم است و این نشانه ای از پویا و زنده بودن جامعه است؛ اما اعتراض و مطالبه گری هم مانند هر عمل دیگری آداب و اسلوب دارد و چنان چه با قاعده انجام نشود از مسیر مطالبه گری خارج می شود و احتمالا عناوین دیگر نظیر «اغتشاش» و «آشوب» به آن اطلاق می شود. نکته ای که ابتدای فتنه 96 (هفته قبل) عده ای به اشتباه به آن اشاره کردند این بود که تظاهرات و خیزش مردمی در هفته جاری مطالبه گری اقتصادی است و مردم برای گرانی و بیکاری به خیابان ها ریخته اند؛ اما اشتباه بودن این موضوع آن موقع محرز شد که مشاهده شد شعار های معترضین هیچ کدام رنگ و بوی اقتصادی و معیشتی نداشت و بیشتر شعار ها متوجه ساختار و محتوای حکومت و احیانا سیاست خارجه جمهور اسلامی است می شد؛ ظاهر و وجنات اکثر معترضین هم نشان می داد جزء قشر مستضعف و آسیب دیده مردم نیستند!

🔺 شاید مردم احساس کرده باشند مطالبه گری مسالمت آمیز و در قالب راهپیمایی های آرام تاثیر چندانی در تغییر وضعیت اقتصادی و تامین خواسته های مردم ندارد و تا هنگامی که دولت احساس خطر جدی نکند دست به تغییر و اصلاح نمی زند؛ درست مثل ارباب رجوعی که برای رفع مشکل خود به اداره ای مراجعه می کند و مثل یک شهروند عادی پیگیر کار خود است ولی کسی به او توجهی نمی کند و مسئول مربوطه کارش را راه نمی اندازد و هر چقدر به صورت مسالمت آمیز پیگیری می کند کسی توجهی ندارد، ولی به محض اینکه جیغ و داد کشید و سر و صدا راه انداخت و احیانا چند شیشه شکست و چند نفر دیگر در اداره مذکور که به دردی شبیه او گرفتار بودند از او حمایت کردند و یکصدا شدند مشکل حل می شود و کار او در اداره مذکور راه می افتد و همه به مطالبات او توجه می کنند. نباید اجازه داد وضعیت تصمیم گیری و توجه به مطالبات به حق مردم در نظام اداری ایران چنین وضعیتی پیدا کند. در بندهای بعد اشاره خواهم کرد متولیان اصلی این امر که ایران به چنین وضعیتی مبتلا نشوند چه کسانی هستند!


🔺 اگر قصد مردم واقعا مطالبه گری و اعتراض به وضعیت نابسامان اقتصادی و معیشتی باشد راه های متعددی وجود دارد که هم در چارچوب قانون باشد، هم منجر به آشوب و تخریب اموال عمومی نشود و هم به نتیجه برسد و باعث بهبود شرایط شود؛ یکی از ساده ترین راه ها حضور در راهپیمایی و تجمع اعتراضی مسالمت آمیز است؛ مردم معترض از مراجع ذیصلاح مجوز بگیرند، در نقطه ای جمع شوند، با شعار ها و بیانیه خود مراتب اعتراض خود را اعلام کنند. اما معمولا این روش مطالبه گری به نتیجه عملیاتی نمی رسد و به وعده وعید های مسئولان و «وعده های سر خرمن» ختم می شود. 

🔺 روش دیگر بیان مطالبات و خواسته هاب مردمی بازتاب آن ها در رسانه های مختلف است؛ به بیان دیگر رسانه ها تمام قوا به میدان بیایند و زبان مردم شوند و فارغ از منافع شخصی، حزبی و گروهی مطالبات به حق مردم را از مسئولان با زبان رسا، گویا، صریح و البته مودبانه مطالبه کنند و تا رسیدن به نتیجه مطلوب دست از تلاش نکشند. موارد متعدد بوده که حضور رسانه ها (به خصوص رسانه ملی) در یک موضوع که به ضرر مردم بوده منجر به ایجاد موج مطالبه گری شده و در نهایت تصمیم گرفته شده به نفع مردم تغییر کرده است.

🔺 روش دیگر مطالبه که بیش از دو روش قبلی کارآمد است، مطالبه گری از نمایندگان مجلس شورای اسلامی یا همان وکلای ملت است. وکلای ملت در مجلس شورای اسلامی وکیل مردم شده اند تا با توجه به مصالح و مشکلات مردم در مجلس قانونگذاری کنند و با ابزارهای نظارتی که در دست دارند بر حسن اجرای قوانین، اجرای عدالت، عدم تضییع حق قشر آسییب پذیر و مستضعف و جلوگیری از رانت و اختلاس نظارت کنند. نمایندگان مجلس افرادی هستند که با رای مردم و به نمایندگی از مردم وارد مجلس قانونگذاری می شوند و در جایگاهی هستند که می توانند هر گونه مطالبه ای از مردم را به گوش مسئولین مرتبط برسانند و آن را پیگری کنند. نمایندگان هر گونه ابزار قانونی برای این کار را هم دارند؛ هم حق نظارت بر وزرا دارند، هم حق استیضاح آنان، هم حق سوال از رئیس جمهور و هم حق تحقیق و تفحص از سازمان ها و وزارت خانه ها. همه قوانین جاری کشور هم باید از زیر دست نمایندگان رد شود. اگر وکلای مردم در مجلس واقعا وکیل مردم باشند و خواسته ها و مشکلات مردم را در مجلس پیگیری کنند و به فکر افزایش حقوق سالیانه خود، سفر خارجی، سلفی گرفتن با فلان سفیر و ریس جمهور خارجی و عضویت خود و خانواده شان در هیئت مدیره فلان شرکت نباشند اجازه نخواهند داد مردمی که به آن ها رای داده اند (و رای نداده اند) در آتش مشکلات معیشتی بسوزند، از زمزمه های گرانی دچار التهاب شوند، شکاف طبقاتی هر روز بیشتر شود و در نهایت به زبان اعتراض به خیابان ها بریزند. نمایندگان مجلس باید غیر از سیاسی کاری، لابی گری و هر چیزی دیگری که در راستای منافع مردمی نیست به حل مشکلات اقتصادی، بیکاری و معیشتی بپردازند. اگر تمام هم و غم نمایندگان رفع مشکلات اقتصادی مردم (به صورت ریشه ای و نه موردی) باشد یقینا وضعیت بهبود پیدا می کند. اگر مقصر اصلی نارضایتی های مردمی از وضعیت اقتصادی نمایندگان مجلس نباشند، به حتم و یقین یکی از مقصران اصلی این وضعیت آنان هستند. 



🔺 کلام آخر آنکه: صف معترضان به وضعیت نابسامان اقتصادی و بیکاری از صف آشوبگران، اغتشاشگران، کسانی که بانک و مسجد و هیئت آتش می زنند، کسانی که شعار ساختار شکنانه و ضد اسلام سر می دهند و افرادی که پرچم مقدس ایران را پایین می کشند و می سوزانند جداست؛ هیچ فردی در هیچ حالتی مجاز نیست این اقدامات متوحشانه و ساختار شکنانه و ضد امنیت عمومی را انجام دهد. امنیت عمومی مهمترین نعمتی است که مردم در سایه آن احساس آرامش می کنند و بقیه مسائل نظیر اشتغال و معیشت ذیل امنیت است که ارزش پیدا می کنند. مخلان امنیت عمومی خیر خواه مردم نیستند و به قطع و یقین به دنبال رفع مشکلات مردم نیستند. آن دسته از مردمی هم که معترض به وضعیت اقتصادی هستند لازم است ابتدا صف خود را از آشوبگران و هتاکان جدا کنند و در قدم بعد مطالبات به حق خود را از مبادی قاونوی با قاطعیت پیگیری کنند تا به نتیجه برسند. در این صورت است که جامعه ای آباد، امن و پویا خواهیم داشت.


پایان/.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۶ ، ۲۱:۴۳
مهدی عابدی


سنت اربعین و ظرفیت عظیم ایجاد قرابت بین ملت های مسلمان


🔴 سنت حسنه پیاده روی اربعین که چند سالی است رونق خاصی به خود گرفته، یک ظرفیت عظیم است که از آن می توان برای قرابت بیشتر فرهنگ ها و ملت های مسلمان و شیعه استفاده کرد. البته ارزش معنوی زیارت حضرت سید الشهدا در روز اربعین و آن هم به تاسی از اهل بیت آن حضرت، با پای پیاده رفتن جای خود دارد و با هیچ چیز قابل مقایسه نیست؛ اما ظرفیت ایجاد شده در کنار این عمل معنوی و البته به برکت آن، فرصتی است که جهان اسلام باید از آن استفاده حداکثری را ببرد و از آن برای ایجاد اتحادی عظیم بین ملت های مسلمان منطقه استفاده کند. در این نوشتار قصد دارم به صورت خلاصه به نکته هایی از این سفر معنوی اشاره کنم و گوشه ای از مشاهداتم از آن چه امسال و در سومین سفر اربعینم گذشت را به رشته تحریر در آورم! اما بعد...


🔺زبان اولین و مهمترین راه ارتباطی بین انسان هاست و داشتن توانایی صحبت کردن با زبان عربی دوایی است که برای همه دردهای یک زائر اربعینی شفا بخش است. اکثر زائرین اربعین عرب زبان هستند؛ لبنان، سوریه، بحرین، یمن، عربستان و عراق! دانستن زبان عربی و توانایی تکلم با عرب زبانان اولویت دارترین مهارتی است که در ایجاد ارتباط بین فرهنگ های حاضر در اربعین کاربرد دارد. متاسفانه ایرانیان در این زمینه توانمندی کمی دارند و درصد کمی از آن ها می توانند حتی نیاز های اولیه خود را به زبان عربی بیان کنند. برای ایجاد ارتباط با ملت عراق و دیگر ملت های عرب زبان لازم است ایرانیان در حد کافی و مورد نیاز، توانایی ایجاد ارتباط زبانی با عرب زبانان را پیدا کنند.


🔺فرهنگ ملت عراق را باید شناخت. ایرانیان شناخت کمی از فرهنگ عراقی ها دارند و این شناخت کم باعث می شود تصوراتی نادرست درباره آن ها به وجود بیاید. این موضوع وقتی محرز تر می شود که می بینیم افرادی که کمتر به عراق سفر کرده اند و یا سفر اربعین نرفته اند دیدگاه مثبتی نسبت به مردم عراق ندارند و در مقابل کسانی که به سفر اربعین رفته اند مردم عراق و فرهنگ شان را بسیار تحسین می کنند. تفاوت سفر اربعین با دیگر سفرهای زیارتی عتبات عالیات در همین است؛ در سفر اربعین تن زائر ایرانی به تن مردم عراق می خورد و با آن ها می جوشد و زندگی می کند، غذایشان را می خورد و در منزلشان می خوابد. ولی در سفرهای کاروانی، زائر در یک محیط کاملا ایزوله و جدا شده قرار دارد و کمترین ارتباطی بین زائر ایرانی و میزبان عراقی ایجاد نمی شود و البته این خیلی بد است! از این جهت است که در سفر ابعین زائر ایرانی با خلقیات و فرهنگ مردم عراق آشنا می شود و این آشنایی باعث می شود تصور مردم ایران نسبت به مردم عراق بسیار بهبود پیدا کند.



🔺شبهه رایجی که هنگام صحبت از اربعین و سفر کربلا بین عامه مردم مطرح می شود این است که مردم عراق مردمی ناجوانمرد هستند! اینها کسانی هستند که خون جوانان ایرانی را به زمین ریختند و به خاک ایران تجاوز کردند! چرا امروز با آن ها دوستی می کنید؟ مگر 8 سال تجاوز صدام را فراموش کرده اید و ... .البته این صحبت درست است که صدام و مزدورانش 8 سال به ملت ایران ظلم کردند و این ظلم هم بخشودنی نیست! زائران اربعین هم این ظلم را فراموش نکرده اند و هیچگاه از ذهن خود پاک نخواهند کرد! اما نکته اینجاست که این مردم عراق آن ظالمان جنایتکار نیستند! شیعیان عراق در زمان صدام هم مورد ظلم و ستم مزدوران صدام بودند و زیر شکنجه هایش شهید می شدند. آن ها هیچگاه موافق و همراه تجاوز و ظلم صدام به ایران نبوده و فهمیدن این موضوع با چند روز بین مردم عراق بودن کار سختی نیست! به راحتی می توان فهمید این ها، آن ظالمان نیستند. اگر در کل شهرهای عراق بگردید حتی یک عکس پیدا نمی کنید که به عنوان شهید عراقی در جنگ 8 ساله علیه ایران یادش گرامی داشته شده باشد. امام امروز می بینید روی همه 1500 عمود جاده نجف کربلا تمثال شهدای حشد الشعبی که همدوش رزمندگان ایرانی برای دفاع از تمامیت ارضی جهان اسلام می جنگیدند نمایان است. این یعنی این مردم، آن ظالمان نیستند.


🔺 مردم عراق مردم تمیز و نظیفی هستند. این که در مسیر کربلا و خیابان های اطراف حرم کوه های زباله ایجاد می شود ارتباطی به فرهنگ مردم عراق ندارد. اتفاقا منازل آن ها منازلی زیبا و منظم و تمیز است. مشکل این زباله ها، ناکارآمدی دستگاه های مدیریت شهری در کربلا و کشور عراق است. کما اینکه مردم ایران هم علی رغم اینکه مردمی نظیف هستند اگر در جایی باشند که مسئولان و مدیران تدبیری برای نظافت آن جا نکرده باشند، به عنوان مثال به اندازه کافی سطل زباله تعبیه نکرده باشند، مسلما جلوه ای نامطلوب حاصل می شود. اما این تقصیر مردم نیست؛ تقصیر مدیران و سردمداران است که برای شرایط در پیش رو تدابیر لازم را نکرده اند. این نکته را در پاسخ به اظهار نظر سطحی و کوته نظرانه خانم مولاوردی درباره زباله های ریخته شده در اطراف مسیر زائران بیان کردم که بگویم مشکل از مردم نیست، مشکل از شماست!


🔺 نکته قابل توجه و تامل در اربعین امسال، حضور زائران زیادی از کشور پاکستان بود. هیئات پاکستانی مثل هیئت های سایر کشور ها به صورت منظم در مسیر های منتهی به حرم مطهر با سبک و سیاق و آهنگ خودشان مشغول عزاداری می شدند و ارادتشان به اهل بیت علیهم السلام و حضرت سید الشهدا را به نمایش می گذاشتند. احساس هویت ایجاد شده بین زائران پاکستانی امری ارزشمند است و در دراز مدت اثرات بسیار خوبی خواهد داشت؛ همانطور که زائران لبنانی، عربستانی و افغانستانی هویت پیدا کرده اند و با اعتماد به نفس در همایش عظیم اربعین حضور پیدا می کنند. تجمع شیعیان ایرانی، عراقی، لبنانی، بحرینی، افغانستانی و پاکستانی در سرزمین مقدس کربلا و با محوریت محبت حضرت سید الشهدا آن هم به تعداد میلیونی بهترین فرصتی است که می توان از آن برای ایجاد اتحادی گسست نشدنی بین شیعیان این کشور ها ایجاد کرد. البته حضور زائران از کشور سوریه کمرنگ بود و حس نمی شد. اگر تدبیری شود تا حضور شیعیان سوری هم در زیارت اربعین پررنگ تر شود این حلقه اتصال کامل تر خواهد شد.


🔺 مهمان نوازی شیعیان عراقی از زائران حضرت سیدالشهدا وصفی ناگفتنی دارد؛ نمونه اش را هیچ جا ندیده ام. سر جاده می ایستند، التماست می کنند که شب به خانه شان بروی. با ماشین خودشان تو رو به خانه می برند. بهترین سفره را برایت پهن می کنند. لباست را می شویند. صبحانه و شام از تو پذیرایی می کنند. بهترین خوابگاه را فراهم می کنند و صبح هم بعد از پذیرایی صبحانه، تو را به جایی که می خواهی می رسانند. اصلا «مهمان خانه» یا همان اتاق میهمانی پای ثابت منازل عراقی است و فرهنگ غربی اتاق میهمان را از معماری آن ها حذف نکرده؛ علی رغم معماری ما ایرانی ها که با سبک های جدید معماری و نقشه کشی، دیگر چیزی به اسم اتاق میهمان در منازلمان وجود ندارد و همه چیز در سالن پذیرایی و آشپرخانه open خلاصه شده است. البته عراقی ها گاهی در بین صحبت هایشان از مهمان نواز نبودن ایرانی ها در خلال سفرهایی که به شهرهای زیارتی ایران داشته اند گلایه می کردند. باید به این نکته توجه داشت که طبیعتا مردم عراق که از زائران اربعین اینگونه مخلصانه پذیرایی می کنند باید هنگامی که به ایران می ایند مورد استقبال و پذیرایی گرم ما قرار گیرند و جوری نباشد که وقتی میهمان ما می شوند با آن ها طوری رفتار کنیم که گویی غریبه ترین مردم دنیا را دیده ایم. میهمان نوازی عراقی ها باید بین مردم ایران هم فرهنگ شود! 



پایان/.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۴
مهدی عابدی
چهارشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۱۷ ب.ظ

مسکن مهر مزخرفی بیش نیست!


مسکن مهر مزخرفی بیش نیست!


🔺سخنان حسن روحانی در بین مردم مصیبت دیده سر پل ذهاب و نقد عامیانه و غیر کارشناسی #مسکن_مهر و اشاره به  تخریب تعدادی از این واحد ها، بیش از آن که مرهمی بر دل مردم مصیبت دیده و تلاشی برای رفع مشکلات آن ها باشد یک تسویه حساب کینه توزانه و استفاده سوء از فرصت ایجاد شده برای انحراف افکار عمومی از مسائل اصلی که به دولت مربوط می شود بود؛ گو اینکه حسن روحانی از ابتدای دولت دوازدهم که دیگر "دولت قبل"ی در کار نبود تا همه تقصیر ها را گردنش بیندازد فرصتی طلایی پیدا کرد تا مجدد کمبود ها را گردن آن "دولت قبل" بیندازد و از این فرصت هم انصافا استفاده مطلوبی کرد!


🔺اگر واقعا در ساخت #مسکن_مهر تقلبی صورت گرفته و این ساختمان ها از کیفیت لازم برخوردار نیستند و استاندار های کافی را ندارند، با توجه به اینکه چند سالی از ساخت آن ها نمی گذرد و کلیه عوامل ساخت این مجموعه ها (مهندس ناظر، پیمانکار و ...) مشخص هستند، لازم است پیگیری قضایی صورت گرفته و مقصرین معرفی و مجازات شوند


🔺اما! حسن روحانی هم باید پس از این سیاسی کاری ها به افکار عمومی پاسخ دهد که برای تامین مسکن مردم چه کرده است؟ مسکن اجتماعی که قولش را دادند چه شد؟ مگر از این دم نمی زند که اگر مردم خودشان خانه بسازند بهتر است، توضیح دهد برای تسهیل این کار و تشویق مردم به خانه سازی چه کرده است؟ آیا روحانی و وزرای ویلا نشینش تاکنون سری به شهرداری ها زده اند و می دانند معطلی و هزینه گرفتن یک مجوز ساخت ساده برای یک خانه عادی چقدر است؟ آیا از هزینه های انشعابات و مصالح ساخمانی خبری دارد؟


🔺اصلا حرف شما قبول! مسکن مهر چیز مزخرفی است! ولی شما بعد از 5 سال چه کرده اید؟؟




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۶ ، ۱۵:۱۷
مهدی عابدی
سه شنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۲۲ ق.ظ

اتحاد در مسیر هدف مشترک «نه به روحانی»

روی خط انتخابات

اتحاد در مسیرِ هدفِ مشترکِ «نه به روحانی»


صاحب خانه/ 1. انتخاب راهبرد حرکتی در هر صحنه ای با توجه به هدف اصلی، اهداف فرعیِ در طول هدف اصلی و شرایط موجود انجام می شود؛ تعمیم تاکتیک های به کار گرفته شده در موقعیت های قبلی مشابه با موقعیت موجود بدون در نظر گرفتن تفاوت ها و شرایط خاص امری غیر عقلانی و ابتر است. در فضای انتخابات ریاست جمهوری 96 نیز به عنوان یک صحنه مهم و حساس لازم است انتخاب تاکتیک ها با توجه به همه شرایط واقعی، استفاده تطبیقی از نتایج دوره های قبلی انتخابات ریاست جمهوری و در نظر گرفتن هدف اصلی انجام شود.

2. تا اینجا، انصراف اسحاق جهانگیری به نفع حسن روحانی امری محرز است و جهانگیری بنا به ماموریتی که به او داده شده بود وظیفه داشته تا روز های پایانی از عملکرد دولت و مواضع اصلاح طلبان دفاع کند و در نهایت کنار بکشد.

حضور هاشمی طبا و میر سلیم در رقابت نهایی هم تاثیر چندان قابل توجهی بر انتخابان ندارد؛ اگر چه مواضع انقلابی و انتقادی میر سلیم در مناظره دوم و اظهارات جدید هاشمی طبا، در روز های گذشته توجه های بیشتری را به خود جلب کرده است.

3. آن چه می ماند سه گانه روحانی-رئیسی-قالیباف است و به نظر می رسد اتاق تصمیم گیری جبهه انقلاب باید با رصد دقیق شرایط و ترسیم هدف اصلی و طرح ریزی گام های اجرایی برای رسیدن به این هدف، فضای در پیش رو در 10 روز آینده را مدیریت کند.

طبق نتایج منتشر شده از نظر سنجی ها، حسن روحانی همچنان در صدر است و سبد او سهم بیشتری از آرای مردم دارد. این که چرا با وجود مشکلات فراوان اقتصادی، اجتماعی، رکود و بیکاری، پاسخگو نبودن دولت در قبال عملکرد خویش، فرافکنی های روحانی در قبال سوالات مطرح شده و ده ها مسئله دیگر حسن روحانی همچنان در صدر نظر سنجی ها قرار دارد در جای خود قابل بررسی است اما نکته قابل توجه آن است که طبق نظر سنجی های انجام شده جمع آرای نامزدهای جبهه مردمی انقلاب (رئیسی-قالیباف-میرسلیم) از جمع آرای نامزدهای جریان اصلاح طلبی (روحانی-جهانگیری-هاشمی طبا) بیشتر است.

4. با توجه به اینکه جمع آرای نامزدهای جمنا از اصلاح طلبان بیشتر است به نظر می رسد در صورتی که در هفته آینده اتفاق خاصی رخ ندهد و ترکیب نامزدها به هم نخورد در بدترین حالت انتخابات دو مرحله ای خواهد شد؛  انصراف جهانگیری نتیحه را تغییری نمی دهد چرا که در صورت انصراف جهانگیری از سبد رای ناچیز او چیزی به سمت نامزدهای جمنا نخواهد آمد.

5. از آن جا که در صورت انصراف قالیباف، سهم قابل توجهی از آرای او به سمت سبد رای روحانی می رود و همه آرای او در سبد رئیسی ریخته نخواهد شد (همه رای دهندگان به قالیباف گفتمان محور نیستند و بسیاری از افراد بر اساس عملکرد و خدمات قالیباف به او رای می دهند)ممکن است این موضوع (انصراف قالیباف) منتج به این شود که آرای روحانی از 50 درصد فراتر رود و روحانی پیروزی مرحله اول انتخابات شود.

6. انصراف رئیسی به نفع قالیباف هم غیر ممکن است؛ چرا که رئیسی دارای مقبولیت بیشتری در بین بدنه گفتمانی، تشکل های سیاسی اصولگرا و علماء است و در صورت انصراف رئیسی همه حامیان او زیر چتر قالباف نمی روند و این موضوع احتمال پیروز شدن قالیباف در مرحله نخست بر روحانی را ضعیف میکند.

7. با توجه به بند 5 و 6 انصراف هر یک از آقایان رئیسی و قالیباف منتج به پیروز شدن یکی از این دو نفر در مرحله اول بر روحانی نمی شوند و نتیجه آن پیروزی روحانی در مرحله اول خواهد بود.

8. سوالی که مطرح می شود این است که چنانچه روحانی با یکی از آقایان قالیباف یا رئیسی به مرحله دوم بروند احتمال پیروزی روحانی بیشتر است؛ چرا که طبق مباحث گفته شده، در مرحله دوم همه آرای قالیباف در سبد رئیسی نمی رود یا ممکن است همه آرای رئیسی در سبد قالیباف نرود و تبدیل به آرای سفید یا باطله شوند. در پاسخ می توان گفت فضای انتخابات در مرحله دوم به دلیل شکل گیری یک فضای دو قطبی شدید بسیار از متفاوت تر از انتخابات مرحله اول است. نمونه بارز آن انتخابات سال 84 است که بر خلاف آن که جمع آرای نامزدهای اصلاح طلب (هاشمی رفسنجانی، کروبی، معین، مهر علیزاده با حدود 16.5 میلیون رای) به مراتب از نامزدهای اصولگرا (احمدی نژآد، لاریجانی و قالیباف با حدود 11.5 میلیون رای) بیشتر بود اما در دور دوم انتخابات که رقابت بین هاشمی رفسنجانی به عنوان نماینده اصلاح طلبان و محمود احمدی نژاد به عنوان نماینده اصولگرایان بود رفسنجای فقط 10 میلیون رای و احمدی نژآد بیش از 17 ملیون رای کسب کرد. این آمار نشان می دهد حدود 7 میلیون رای از آرای مردم آرای سرگردان هستند که ممکن است به هر طرفی بروند و این به فضای ایجاد شده در روزهای بین انتخابات مرحله اول و دوم دارد؛ محمود احمدی نژاد در سال 84 با کمک بدنه حزب اللهی و ارزشی توانست از این زمان به بهترین نحو استفاده کند و چنان موجیایجاد مند که 7 میلیون رای از سبد اصلاح طلبان را به سمت خود جذب کند. نکته دیگر آن است که معمولا در مرحله دوم انتخابات با ریزش 3 تا 4 میلیونی رای دهندگان مواجه می شویم چرا که بسیاری از رای دهندگان در دور اول، فقط به واسطه گرایش های قومی و طایفه ای حاکم بر انتخابات شورای شهر و روستا در انتخابات شرکت می کنند.

9. به نظر می رسد در شرایط کنونی بهترین راهبرد این باشد که اولا؛ هم آقای قالیباف و هم آقای رئیسی در صحنه بمانند و تلاش کنند به هر نحو ممکن (البته قانونی و شرعی) تعداد بیشتری از آرای سرگردان را وارد سبد خود کنند تا به این واسطه روحانی هر چه بیشتر و بیشتر به خط قرمز اکثریت مطلق نزدیک شود و انتخابات به مرحله دوم بکشد. دوما؛ از فرصت مناظره سوم به بهترین نحو استفاده کنند و با دست پر و مستند وارد مناظره شوند و اجازه ندهند رقیب با بیان مطالب فرافکنانه و غیر واقعی فضا را به نفع خود رقم بزند. سوما؛ از زمان یک هفته ای باقیمانده جهت ایجاد موج تبلیغاتی و سوار شدن بر افکار عمومی و شناسایی نقاط خطر و عملیات روانی جبهه رقیب به هر نحو ممکن و دفع آن ها تلاش مضاعف کنند.




.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۲۲
مهدی عابدی