صاحب خانه

یادداشت ها و دست نوشته های مهدی عابدی

صاحب خانه

یادداشت ها و دست نوشته های مهدی عابدی

صاحب خانه
طبقه بندی موضوعی
چهارشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۹، ۰۵:۵۱ ب.ظ

روایت/ بوی بابا

روایت/ بوی بابا

(برداشتی آزاد از بازگشت حماسه سازان خان طومان)

 

🔺 به مناسبت بازگشت پیکر هشت تن از حماسه آفرینان خان طومان

🔺متن زیر یک برداشت آزاد است و هیچ گونه ارتباطی (حقیقی، روایی و ...) با خانواده محترم شهدای خان طومان ندارد

****

🔴 صدای بلند تلویزیون فضای سالن را پر کرده. صدا به صدا نمی رسد. زینب گوشه سالن نشسته و برای خودش با قوطی های ادویه جات آشپزخانه بازی می کند. قوطی ها را روی هم می چیند و با ذوق آن ها را خراب می کند. این کار را مدام تکرار می کند و هر بار با ذوق بیشتری انجام می دهد. هر بار که قوطی ها را می ریزد با دستانش موهای فرفری اش که تا روی چشمانش آمده را کنار می زند و از نو شروع می کند. مهدی و علی روی مبل جلوی تلویزیون لم داده اند؛ فارغ از دو دنیا! اصلا انگار نه انگار که درس و مشقی دارند و باید برای فردا تکالیفشان را آماده کنند. از لحظه ای که کلاس مجازیشان تمام می شود می نشینند پای تلویزیون و تا ساعت ده شب هیچ کاری نمی کنند. چار چشمی جوری به تلویزیون نگاه می کنند تا نکند یک ثانیه از آن را هم جا نیندازند. ظرف نخودچی و کشمش هم کنار دستشان گذاشته اند و هر از گاهی چند تا نخودچی و کشمش می اندازند بالا. اما فاطمه در دنیای خودش است. چشمش به تلویزیون است اما مثل مهدی و علی علاقه ای به تماشای تلویزیون ندارد. قاب تصویر پدر در نیم متری تلویزیون روی یک سه پایه چوبی قرار دارد. بیشتر نگاه فاطمه به قاب پدر است تا تلویزیون. فرزند بزرگ خانواده است و بیشتر از برادر ها و خواهرش، وجود پدرش را لمس کرده. مادرش در بسیاری از کارها روی او حساب می کند. بیشتر کارهای زینب را فاطمه انجام می دهد. مادر هینطور که تکه های کوکو سبزی را سرخ می کند، نیم نگاهی هم به بچه ها دارد. حواسش به کارش نیست. بوی روغن و سبزی سوخته آشپزخانه را پر کرده. سراسیمه هود را روشن می کند. نگاه اعتراض بچه ها به سمت آشپزخانه بر می گردد. اما چیزی نمی گویند و دوباره مشغول تلویزیون می شوند. نمی داند چگونه استرس و نگرانیش را مخفی کند. در این کار اصلا تبحر ندارد. اولین کسی هم که می فهمد دخترش فاطمه است. دلش از زینب مطمئن است. هنوز آنقدر بچه است که کل حواسش به بازی مشغول می ماند. می داند پسر ها هم اگر پای تلویزیون باشند زیاد چیزی متوجه نمی شوند. آخرش چه؟ نمی فهمند؟ فاطمه را چه کند؟ دردانه بابا بود. در این چهار سال هر چند وقت یکبار جوری با پدر عشقبازی می کرد؛ یک مدت هر شب برای عکسش قصه می گفت، مدتی لباس هایش را با اتو اسباب بازی اتو می کرد، این آخری هم که هر شب قبل از خواب موهای پدرش را از روی قاب شانه می کرد. اصلا تا شانه نمی کرد خوابش نمی برد. ...در چند سال نبود بابا، فاطمه بیش از همه بیقراری می کرد. هر روز آمدنش را از مادر می پرسد. اما مادر هیچ وقت جوابی برای گفتن نداشت. تنها جوابی که داشت می گفت انشااله به زودی بابایی میاد! مادر هود را خاموش می کند و فاطمه را صدا می زند: دخترم! سفره رو پهن کنید تا شام بخوریم! تا حرف شام شد پسرها از پای تلویزیون تکانی خوردند و نیم خیز نشستند. حاضر نشدند بلند شوند کمک کنند. فقط خواستند تا سفره پهن می شود سریع بپرند سر سفره. فاطمه شروع به پهن کردن سفره می کند. سبزی و نان و ماست را به سلیقه دخترانه اش در سفره می چیند. دست زینب را می گیرد و با هم به سمت دستشویی می روند. دستهایشان را می شویند و می آیند پای سفره. اما مهدی و علی همانطور مستقیم شیرجه میزنند به سمت سفره. مادر بشقاب کوکو سبزی به دست از آشپزخانه با صدایی آرام ولی گیرا می گوید: مهدی و علی سریع برید دستاتونو بشورید بعد بیاید پای سفره! پسرها می دانند جای چانه زنی نیست. مثل فنر از جا بلند می شوند و دو نفری می روند داخل دستشویی. با یکدیگر مسابقه گذاشته‌اند که چه کسی زودتر به سفره برسد. سر سفره پسرها با هم حرف می زنند و غذا می خورند. زینب با کوکو ها بازی می کند. فاطمه تلاش می کند چیزی به زینب بخوراند. اما مادر حواسش جای دیگر است. بی نمکی کوکو را هم پسرها می گویند: مامان کوکو های امشب مثل بقیه شب ها خوشمزه نیست چرا؟ مادر تازه یادش می افتد که طعم کوکو ها را بچشد: آره مامان جان! فراموش کردم نمک بریزم! پاشو از توی کابینت نمکدون رو بیار. مادر نمی داند امشب به بچه ها بگوید یا فردا؟ اگر امشب نگوید و فردا کسی بهشان چیزی بگوید چه؟ اصلا اگر تلویزیون یک مرتبه خبر را اعلام کرد چه کنم؟ بگذارم خودشان بفهمند بهتر است! آنوقت می گویم من هم تازه فهمیدم. نه! به فاطمه نمی توانم دروغ بگویم! اصلا ای کاش همین امشب چند نفر می آمدند خانه مان و خبر را می دادند دیگر بچه ها هم می فهمیدند. از کجا معلوم این مطالب فضای مجازی راست باشد؟ تابحال ده ها بار مطلبی را پخش کرده اند و بعد تکذیب شده. پسرها شامشان تمام شده بود و باز جلوی تلویزیون سنگر گرفته بودند. زینب روی پای فاطمه نشسته و فاطمه چشم در چشمان مادر دوخته. فاطمه بیش از همه مانوس مادر است. به مادر می گوید: مامان جان! اتفاقی افتاده؟ از چیزی ناراحتی؟ مادر نگاهش را از فاطمه می دزدد. نگاهش روی سفره قفل شده است. دستانش با لقمه ای که نصفش را خورده بود گره خورده. قطره اشکی تمام تلاشش را می کند تا از گوشه چشم مادر خارج شود اما مادر با تمام توان جلویش ایستاده. مادر مشغول جمع کردن سفره می شود. اما هنوز فاطمه به مادر نگاه می کند. می داند مادرش بی دلیل بی قرار نیست. مادر ظرف کوکو ها و نان ها را بر می دارد و بلند می شود. به فاطمه می گوید دست های زینب را بشوید. پسرها همچنان غرق تلویزیون هستند. مادر با سفره پاک کن به سمت سفره می رود و مشغول پاک کردن سفره می شود. ساعت از ۸ گذشته است. مادر نگران تلویزیون است. نکند خبری پخش شود. معمولا این گونه اخبار یا در بخش های خبری گفته می شود یا در شبکه خبر و شبکه های استانی. مادر سفره پاک کن گل گلی که خودش با پارچه های جهیزیه اش دوخته بود را به صورت ردیفی روی سفره پلاستیکی نقره ای رنگ می کشید. دلش نمی خواست سفره پاک کردن تمام شود. صدای فاطمه مادر را به خود آورد: مامان جون بدین من پاک می کنم! 
_ نه عزیزم! تموم شد دیگه. شما بی زحمت زینب رو ببر توی اتاقش بخوابون!
_ آخه خیلی زوده الان! زینب زودتر از ۱۰ نمی خوابه. 
_ اشکال نداره! شما ببرش خودتم کنارش بخواب. خوابش میبره.
_ مامان من کلی تکلیف دارم باید برا فردا آماده کنم!
_ عزیزم چرا عصر تکالیفت رو انجام ندادی؟ آخر شب وقت تکلیف نوشتنه آخه؟
_ مامان‌ جان حواست کجاست؟ عصر با‌اجازت رفتم خونه خاله قرار شد شب تکالیفم رو بنویسم! یادت رفت؟
فاطمه این را گفت و رفت طرف اتاق. کیف مدرسه اش را آورد و همه محتویاتش را ریخت وسط سالن. وسط سالن دراز کشید. کتاب ریاضی را باز کرد و افتاد روی کتاب. شروع کرد به ورق زدن. پاهایش را با ریتم منظمی عقب جلو می کرد. با صدای بلند گفت: مامان! توی تمرین های ریاضی اشکال دارم. کمکم می کنی؟ مادر که تازه وسایل شام را جاگیر کرده بود با بی حوصلگی گفت: نه عزیزم! بزار برا فردا. امشب یه درس دیگه بخون. فاطمه گفت: درس دیگه ای ندارم. فقط تکالیف ریاضیم مونده! مادر مشغول کارهایش بود.حرف فاطمه را متوجه نشد. زینب هم روی مبلهای چرمی کنار پسرها نشسته است. برنامه مورد علاقه پسرها تمام شده است اما منتظرند  کارتن بعدی را هم ببینند. مادر می رود سمت سالن. یکی دو تا لامپ های سالن را کم می کند. اول از همه فاطمه اعتراض می کند: مامان! میبینی که دارم مثلا درس می خونم. چرا لامپ ها رو خاموش کردی؟ مادر اما توجهی نمی کند. به سمت پسر ها می رود. کتلر زینب می نشیند روی مبل. دست زینب را می گیرد. او را به آغوش خودش می کشد. زینب حرفی نمی زند. به صورت پف کرده مادر نگاه می کند. مثل هر شب نیست. نگرانی در چشم هایش موج می زند. این را حتی زینب ۴ ساله هم فهمیده است. پسرها حواسشان از تلویزیون پرت می شود. نگاهشان به مادر می افتد. نگاه مادر در قاب پدر قفل شده است. مادر انگشتانش را در موهای زینب گم می کند. با تمام توان او را به سینه خود می فشارد. دیگر توانی برای مقاومت در مقابل اشکانش ندارد. قطره اشکی از گوشه چشمش جاری می شود. هنوز نگاهش در قاب پدر قفل شده. پسرها متوجه حال مادر می شوند. با چشم های گرد شده از بُهت و تعجب به صورت مادر زُل می زنند. فقط نگاهش می کنند. جرئت نمی کنند سوالی بپرسند. می دانند مادر فقط مواقعی که شدید دلتنگ پدر می شود بیقراری می کند. زینب در آغوش مادر کز کرده است. زیر چشمی اطرافش را نگاه می کند. ساید بفهمد آن شب در خانه شان چه خبر است. اما جز سقف خانه و لامپ های سقف چیری نمی بیند. پسرها صدای تلویزیون را کم می کنند. فاطمه متوجه سکوت بین برادرهایش و مادرش می سود. از جا بلند می شود. با قدم های آرام به سمت مادر می رود. حالش را می بیند. دیگر اشک های پهنه صورت مادر بدون معطلی سرازیر می شوند. پشت سر هم! زینب خیسی اشک های مادر را حس می کند. او هم ناخودآگاه اشک می ریزد. نمی داند چرا! ولی از گریه مادر گریه اش می گیرد. فاطمه می فهمد هر چیزی هست به بابا مربوط است؛ یا مادر خواب بابا را دیده یا خبری از او رسیده. بوی عطری در خانه می پیچد. مهدی پیراهن بابا را آورده؛ همان که هنوز بوی بابا می دهد. همان که بابا روزهای آخر رفتنش می پوشید. آن را به یادگار گذاشت و رفت. مادر آن پیراهن را هیچ وقت نشست. بوی بابا را می داد. می گفت نمی خواهم بویش از بین برود. هر وقت دلش تنگ می شود در خلوت تنهایی خودش پیراهن بابا را بغل می کند و زار زار گریه می کند. همه حواس ها به سمت مادر است. اما مادر فقط گریه می کند. پسرها پیراهن بابا را به آغوش گرفته‌اند. فاطمه سمت مادر می رود. او را دلداری می دهد. شانه هایش را فشار می دهد. به مادر می گوید: مامان جان! اتفاقی افتاده؟ جون به لب شدیم. اگه چیزی شده به ما هم بگو! ساعت ۹ شب است. کنترل تلویزیون را از پسرها می گیرد. شبکه یک را می زند تا ببیند اخبار چه خبر است. اخبار هم چیزی نمی گوید. مادر هنوز در شک است. چرا پس خبری نیست؟! اگر واقعا حقیقت دارد چرا چیزی به ما نگفته‌ اند. و هزار علامت سوال دیگر. اما دیگر طاقت ندارد. مطمئن است خبری شده که اینقدر دلش آشوب است. مادر نگاهی به سرتاسر خانه می اندازد. نفس عمیقی می کشد. بوی محمد همه جای خانه را پر کرده است. قاب تصویرش همه جای خانه نشسته است. حضورش را در خانه احساس می کند. سنگینی سینه اش کم شده. فاطمه را در بغل می گیرد. زینب هم تکانی می خورد و سر جایش می نشیند. زینب از پدر چیزی نمی داند. نه آغوش گرمش را احساس کرده و نه مهربانی های پدر را چشیده است...

 

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی