صاحب خانه

یادداشت ها و دست نوشته های مهدی عابدی

صاحب خانه

یادداشت ها و دست نوشته های مهدی عابدی

صاحب خانه

۵ مطلب با موضوع «روایت، خاطره و داستان» ثبت شده است

سه شنبه, ۱۷ فروردين ۱۴۰۰، ۰۷:۴۱ ق.ظ

داستان کوتاه/ اولین دیدار، آخرین دیدار

داستان کوتاه/ اولین دیدار، آخرین دیدار

 

🔴 ستوان در آسایشگاه را بست و روی تخت ولو شد. حوصله تعویض لباس های تنگ و زمخت سبز رنگش را نداشت. گوشی اش را روشن کرد. میدانست آسایشگاه آنتن درست و حسابی ندارد. اگر می خواست زنگ بزند باید نوک تپه می رفت. پیامک های خواهرش را باز کرد. دلش به خواندن پیام ها نمی کشید. نگران حال مادرش بود. روزی که آمد ماموریت حال خوبی نداشت. کلیه هایش آب آورده بود. خواهرها مراقبتش می کردند. فکرش را نمیکرد بدحال تر شود. از صبح دیگر پیامک جدیدی از خواهرش نرسیده بود. ستوان پاهایش را به میله رنگ و رو پریده تخت آویزان کرد. سرش را روی زمین گذاشت. چشمانش را بست. تصویر مادرش ظاهر شد. پیرزنی  نحیف و لاغر که گوشه اتاقی رنگ و رو پریده روی یک تشک  دراز کشیده باشد. خواب و بیداریش معلوم نبود. گاهی چشم هایش باز می شد. اطرافش را براندازی می کرد. کمی به دخترهایش خیره می شد.
-طیبه توئی؟
-نه مامان جان! من مریم ام!
-مریم؟
-بله مریم! دخترتم
-مریم مادر! پسرات کجاند؟
- سر کارند!
-عروست خوب هس؟
-بله خوبه خدا را شکر!
مادر خسته می شد. چشم هایش را می بست. همان حال خواش می برد. دخترها دورش راه می روند. تر و خشکش می کنند. غذایش می دهند. ستوان چشم هایش را باز کرد. نتوانست خیالاتش را ادامه دهد. دلش برای مادرش می جوشید. آرام و قرار نداشت. می ترسید برود نوک تپه. از پیامک های جدید خواهرش می ترسید. از جایش بلند شد. رفت پشت میز بی سیم ها. اسم رمز را به تک تک برج های نگهبانی گفت. همه سر پستهایشان بودند. تازه سه روز از ماموریتش گذشته بود. حداقل 17 روز دیگر باید در پایگاه می ماندند. خودش بود و یک درجه دار و 30 سرباز و 10 برج نگهبانی مرزی. فرمانده قرارگاهشان اجازه داده بود یک نفرشان فقط برای دو روز مرخصی برود. پشت بی سیم استوار قدیری را پیج کرد. استوار سریع جواب داد. چند ثانیه بعد در آسایشگاه را زد. تا وارد شد پای محکمی چسباند.
-    استوار چه خبر؟
-    خبر خاصی نیست جناب سروان! همه نگهبان ها طبق لوحه روی برج ها مشغول نگهبان هستند! هیچ تحرک خاصی هم اطرافمون مشاهده نشده!
ستوان نگاهی به استوار کرد و نیشخندی زد. از جایش نیم خیز شد و تکانی خورد. دوباره روی صندلی لق لقی پشت میز بی سیم ها نشست.
-    منظورم از خانومت هست! حالش خوبه؟
-    بله .. بله...جناب سروان ... ببخشید!... حالش که خوبه... ولی دیگه کم کم منتظر دردش هسیم...
ستوان از تنهایی خانواده استوار قدیری در سراوان خبر داشت. پدر و مادر استوار از دنیا رفته بودند. پدر و مادر همسرش پیر و خانه نشین بودند. زاهدان خانه ای قدیمی داشتند.
-    کسی هست پیش خانومت کمکش کنه؟
-    نه جناب سروان! 
صدای بلند پیج بی سیم گفت و شنود استوار و ستوان را به هم زد. یکی از نگهبان ها استوار را صدا می کرد. استوار اجازه خواست و از آسایشگاه بیرون رفت. ستوان دستانش را روی بی سیم در هم گره زد و سرش را گذاشت روی دستانش. هر لحظه که چشمانش را می بست تصویر مادرش نقش می بست. برگه مرخصی استوار آن طرف تر افتاده بود. اگر ستوان امضاء می کرد، استوار می توانست دو روز پیش همسرش باشد. فرزند اولش بود. خیلی ذوق داشت. برای ستوان از انتظارهایی که برای بارداری همسرش کشیده بود زیاد تعریف می کرد. نذر کرده بودند اگر خدا به آن ها دختر بدهد اسمش را فاطمه بگذارند. استوار از وقتی فهمیده بود فرزندشان دختر است فاطمه فاطمه از زبانش نمی افتاد. اما هر بار که استوار از فاطمه در راهش حرف می زد، ستوان به یاد مادرش می افتاد. مادرش روضه های زنانه دهه فاطمیه اش ترک نمی شد. آقا زهرا هر سال دهه فاطمیه اش را جایی قول نمی داد. می دانست باید روضه زنانه منزل آقا رحیم را برود. از 4 سال پیش که  ننه فاطمه خانمه نشین شده، روضه های خانگی هم رونقش کم شده است. صدای بی سیم تمرکز ستوان را به هم زد. صدای استوار پشت بی سیم بود. ستوان از پنجره کوچک آسایشگاه دنبال استوار گشت. نوک تپه بود. از آنجا امورات نگهبانی را کنترل می کرد. یک دستش بی سیم بود و دست دیگرش گوشی. با جثه استخوانی و درازش از این طرف به آن طرف می رفت. دستش را پایین و بالا می کرد. دنبال جایی می گشت که آنتن بیشتری باشد. حرکات دهانش ستوان را مطمئن کرد که موفق شده با همسرش حرف بزند. چهره استوار از اضطراب و استیصالش حکایت داشت. درد زایمان همس استوار زیاد شده بود. ستوان چشمانش را بست. چهره مظلوم مادرش نقش بست. دلش برای مادرش تنگ شده بود. هوس خبر گرفتن ها و سراغ گرفتن های رگباری مادرش وقتی از ماموریت باز میگشت  را کرده بود.
-    مادر جات خوبه؟ جای خاب داری؟ بهتون غذا و آب می دند! سر ما گرماتون جوره!
اینقدر سوال می پرسید که ستوان تا مرز کلافگی پیش می رفت. دوست داشت برای بار آخر هم که شده دستان نرم مادرش را روی صورتش حس کند. چشمانش را باز کرد. هنوز استوار داشت با تلفن حرف می زد. بی سیم آرام شده بود. سکوت مرگباری آسایشگاه را پر کرده بود. ستوان خودکار روان نویس سبزرنگش را از جاخودکاری روی بازویش در آورد. فاصله سراوان تا پایگاه 2 ساعت بود. برگه مرخصی استوار را کشید جلویش. امضای درشتی زیر برگه زد. بی سیم را روشن کرد. استوار را پیج کرد. برگه مرخصی را تا کرد و زیر بی سیم گذاشت. پوتین های واکس نخورده اش که کنار چوب لباسی افتاده بود را به پا کرد و از آسایشگاه خارج شد.  استوار تا صدای پیج ستوان را شنید تلفن را قطع کرد. سراسیمه به سمت آسایشگاه آمد. ستوان راه افتاد به سمت نوک تپه. از مسیری رفت تا با استوار رو در رو نشود.. هنوز چند متری به نوک تپه مانده بود که صدای پیامک گوشی ستوان بلند شد. پیامک از طرف خواهرش بود. تا پیام را خواند پاهایش سست شد و همانجا نشست...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۰۰ ، ۰۷:۴۱
مهدی عابدی
چهارشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۹، ۱۰:۴۸ ق.ظ

خاطره/ گنبد خضراء

خاطره/ گنبد خضراء

 

🔴 عادت کرده بودم ظهر ها که برای زیارت به حرم می رفتم، ابتدای ورود به حریم حرم، از دور به ائمه بقیه سلام مختصر می دادم. وارد صحن می شدم. ظهر ها آفتاب سوزان مدینه هوا را گرم و سوزان می کرد. زمین و سنگفرش به حدی داغ می شد که لحظه ای امکان پابرهنه رفتن نبود. از قسمتی به بعد، رنگ سنگفرش ها سفید مطلق می شد. سفیدی سنگ های براق و صیقلی کف صحن، چشم هایم را اذیت می کرد. اما خنکی سنگ ها، باعث می شد پابرهنه رفتن روی سنگ ها برایم لذت بخش و دوست داشتنی باشد. دمپایی های سیاه و  پلاستیکی را در می آوردم و داخل کیسه ای که همیشه همراهم بود می گذاشتم. یک مفاتیح خیلی کوچک هم داشتم. همیشه همراهم بود. روحانی کاروان در جلسات توجیهی قبل از سفر بارها گفته بود همراه داشتن مفاتیح در عربستان خطرناک است و اگر شرطه ها ببیند گیر می دهند. اما من گوش شنوایی نداشتم. شور نوجوانی در سر داشتم و به دلم ترسی راه نمی دادم. به محض پا برهنه شدن، روبروی گنبد خضراء سلامی می دادم و میرفتم گوشه ای روبروی گنبد می نشستم. مشغول زیارت و دعا می شدم. ظهر ها صحن بیرونی خلوت بود. کسی کار به کار کسی نداشت. همه از گرمای بیرون به خنکای کولرهای گازی داخل صحن پناه می بردند. زیر بادهای دلنواز کولر چرتی هم می زدند. اما من خلوت گرم صحن را به شلوعی خنک شبستان ترجیح می دادم. کنجی نشستم و مشغول زیارت عاشورا شدم. حال و هوای خودم بودم. لحظه ای نگذشته بود که صدای صحبت یک عرب زبان به گوشم خورد. صدا هر لحظه نزدیک تر می شد. مفاتیح همراهم بود. می خواستم پنهان کنم جلب توجه می کرد. یک دوربین یاشیکا هم توی جیبم بود. آن روز با بچه ها وعده کرده بودیم تا داخل شبستان عکس بیندازیم. ماموریت وارد کردن دوربین به صورت قاچاقی به داخل شبستان هم به من واگذار شده بود.  معمولا ظهرها که خلوت تر بود و شرطه ها از گرمای زیاد، هوش و حواس و حالی برای تفتیش نداشتند می توانستیم دوربین داخل ببریم. همه چیز عادی بود. صدا نزدیکتر می شد. حالتم را حفظ کردم. تکان اضافه نخوردم. سرم را بلند نکردم. اما صدا نزدیکتر می شد. دو پای سیاه و برهنه که از یک دشداشه سفید بیرون زده بودند را جلوی خودم دیدم. نمی فهمیدم چه می گوید. سرم را بلند کردم. یک عرب قد کوتاه سیاه چهره. چفیه ای قرمز رنگ عربی روی سرش انداخته بود. مبلغ دینی بود. معلوم بود دارد غر و نق می کند. اما نمیفهمیدم چه می گوید. چون دشداشه عربی می پوشیدم تصور می کرد عرب زبان هستم. با حرکت دستم و سر تکان دادن بهش فهماندم نمیفهمم چه می گویی! انگشت اشاره دست راستش را به سمت مفاتیح گرفته بود. فقط "شرک شرک" گفتنش را می فهمیدم. یعنی شما که مفاتیح می خوانید مشرک هستید. تصورم این بود در حد یک تذکر است و می رود. اما ول کن ماجرا نبود. دستش را آورد جلو تا مفاتیح را بگیرد. کپ کردم روی مفاتیح و مانع شدم.  " حرّک حرّک" را از حرف هایش فهمیدم. همانطور که تقلا میکرد مفاتیح را از من بگیرد، با دستهایش هم اشاره می کرد که بلند شوم و همراهش بروم. آن طور که شنیده بودم اگر از کسی مفاتیح می گرفتند او را به مرکز ارشاد دینی می بردند و ۲۴ ساعت جهت ارشاد و انذار در اختیار آن ها بود. تقلایش برای گرفتن مفاتیح اثر بخش نبود. تا دید تلاشش موثر نیست راه دیگری در پیش گرفت. کیسه ای که دمپایی هایم داخلش بود کنارم افتاده بود. برداشت و رفت. با دست اشاره کرد دنبالم بیا. در کیسه جز دمپایی چیز دیگری نداشتم. ناچار بلند شدم دنبالش حرکت کردم. به سمت ورودی شبستان می رفت. آن جا معولا چند شرطه امنیتی هم حاضر بودند. اگر دست ان ها می افتادم کارم زار بود. متوجه دوربین داخل جیبم می شدند و دردسرم بیشتر می شد. دوربین هم به فنا می رفت. دنبال آن مرد عرب می رفتم. سرعتش زیاد بود. مثل اینکه یک لقمه چرب شکار کرده باشد. دیگر اصلا حواسم به خنکای سنگ های کف صحن پیامبر نبود. فکر و ذکرم به آن چه قرار بود بر سرم بیاید مشغول بود. روز آخری بود که در مدینه بودیم. فردا صبح به سمت مکه و اعمال عمره می رفتیم. اگر گیر می افتادم همه چیز به هم می خورد. نگاهم به گنبد خضراء افتاد. در دلم به حضرتش سلامی دادم و طلب کمک کردم. فاصله ام با مبلغ دینی عرب بیشتر شده بود. تند تند راه می رفت و چیزی می گفت. انگار هنوز داشت غر و لندهایش را می زد. هر چند ثانیه هم پشت سرش را نگاه می کرد تا مطمئن شود پشت سرش می آیم. نگاهم هنوز به گنبد خضراء بود. دیگر نزدیک وروری شبستان شده بودیم. شرطه ای بیرون شبستان نبود. تحمل گرما نداشتند. داخل شبستان روی صندلی های نرم لم می دادند و هر کس را عشقشان می کشید تفتیش می کردند. در یک لحظه، به محض اینکه مبلغ دینی عرب نگاهش را از من برداشت پا به فرار گذاشتم. دشداشه ام را گرفتم بالا تا در دست و پایم گیر نکند و زمین نخورم. هر چقدر توان داشتم در پاهایم جمع کردم. تا توانستم سرعتم را بالا بردم. اصلا به پشت سرم هم نگاه نمی کردم. صحن خیلی خلوت بود. توجه کسی جلب نشد. کمتر از چند ثانیه سنگفرش های خنک تمام شد و به سنگفرش های داغ رسیدم. دیگر اگر هم می خواستم ندوم، داغی سنگفرش ها به حدی بود که پای برهنه یک ثانیه بیشتر نمی شد روی آن ایستاد. تا از محدوده صحن خارج شدم دویدم سمت مغازه ها. کنار مغازه ها باریکه ای سایه بود. اگر چه سایه ها هم سنگفرش هایش داغ و سوزان بود ولی بهتر از آفتاب بود. چند لحظه ای تامل کردم. اطراف را دید زدم. یک‌مینی بوس کمی آن طرف تر پارک بود. منتظر بود سر ساعت به سمت هتل حرکت کند. نزدیکش رفتم. اسم هتل را گفتم. راننده با اشاره دست گفت بیا بالا. تا سوار شدم آرامش گرفتم. از پنجره به صحن حضرت رسول نگاه کردم. خبری از شرطه ها و آن مبلغ دینی نبود. انگار موضوع برایشان آنقدر اهمیت نداشته که بخواهند برایش در این گرمای سوزان خودشان را به زحمت بیندازند. اما برای من آنقدر مهم بود که نخواهم ۲۴ ساعت اسیر این زبان نفهم ها بشوم. مفاتیح و دوربین را هم از دست نداده بودم. فقط می ماند یک جفت دمپایی پلاستیکی و یک کیسه که آن هم ارزش چندانی نداشت. تا مینی بوس به سمت هتل حرکت کرد نفس راحتی کشیدم. از خیابان روبروی حرم رد شدیم. نگاهم به گنبد خضراء افتاد. نگاهم به گنبد گیر کرده بود. در دل سلامی گرم به حضرت رسول دادم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۹ ، ۱۰:۴۸
مهدی عابدی
چهارشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۹، ۰۵:۵۱ ب.ظ

روایت/ بوی بابا

روایت/ بوی بابا

(برداشتی آزاد از بازگشت حماسه سازان خان طومان)

 

🔺 به مناسبت بازگشت پیکر هشت تن از حماسه آفرینان خان طومان

🔺متن زیر یک برداشت آزاد است و هیچ گونه ارتباطی (حقیقی، روایی و ...) با خانواده محترم شهدای خان طومان ندارد

****

🔴 صدای بلند تلویزیون فضای سالن را پر کرده. صدا به صدا نمی رسد. زینب گوشه سالن نشسته و برای خودش با قوطی های ادویه جات آشپزخانه بازی می کند. قوطی ها را روی هم می چیند و با ذوق آن ها را خراب می کند. این کار را مدام تکرار می کند و هر بار با ذوق بیشتری انجام می دهد. هر بار که قوطی ها را می ریزد با دستانش موهای فرفری اش که تا روی چشمانش آمده را کنار می زند و از نو شروع می کند. مهدی و علی روی مبل جلوی تلویزیون لم داده اند؛ فارغ از دو دنیا! اصلا انگار نه انگار که درس و مشقی دارند و باید برای فردا تکالیفشان را آماده کنند. از لحظه ای که کلاس مجازیشان تمام می شود می نشینند پای تلویزیون و تا ساعت ده شب هیچ کاری نمی کنند. چار چشمی جوری به تلویزیون نگاه می کنند تا نکند یک ثانیه از آن را هم جا نیندازند. ظرف نخودچی و کشمش هم کنار دستشان گذاشته اند و هر از گاهی چند تا نخودچی و کشمش می اندازند بالا. اما فاطمه در دنیای خودش است. چشمش به تلویزیون است اما مثل مهدی و علی علاقه ای به تماشای تلویزیون ندارد. قاب تصویر پدر در نیم متری تلویزیون روی یک سه پایه چوبی قرار دارد. بیشتر نگاه فاطمه به قاب پدر است تا تلویزیون. فرزند بزرگ خانواده است و بیشتر از برادر ها و خواهرش، وجود پدرش را لمس کرده. مادرش در بسیاری از کارها روی او حساب می کند. بیشتر کارهای زینب را فاطمه انجام می دهد. مادر هینطور که تکه های کوکو سبزی را سرخ می کند، نیم نگاهی هم به بچه ها دارد. حواسش به کارش نیست. بوی روغن و سبزی سوخته آشپزخانه را پر کرده. سراسیمه هود را روشن می کند. نگاه اعتراض بچه ها به سمت آشپزخانه بر می گردد. اما چیزی نمی گویند و دوباره مشغول تلویزیون می شوند. نمی داند چگونه استرس و نگرانیش را مخفی کند. در این کار اصلا تبحر ندارد. اولین کسی هم که می فهمد دخترش فاطمه است. دلش از زینب مطمئن است. هنوز آنقدر بچه است که کل حواسش به بازی مشغول می ماند. می داند پسر ها هم اگر پای تلویزیون باشند زیاد چیزی متوجه نمی شوند. آخرش چه؟ نمی فهمند؟ فاطمه را چه کند؟ دردانه بابا بود. در این چهار سال هر چند وقت یکبار جوری با پدر عشقبازی می کرد؛ یک مدت هر شب برای عکسش قصه می گفت، مدتی لباس هایش را با اتو اسباب بازی اتو می کرد، این آخری هم که هر شب قبل از خواب موهای پدرش را از روی قاب شانه می کرد. اصلا تا شانه نمی کرد خوابش نمی برد. ...در چند سال نبود بابا، فاطمه بیش از همه بیقراری می کرد. هر روز آمدنش را از مادر می پرسد. اما مادر هیچ وقت جوابی برای گفتن نداشت. تنها جوابی که داشت می گفت انشااله به زودی بابایی میاد! مادر هود را خاموش می کند و فاطمه را صدا می زند: دخترم! سفره رو پهن کنید تا شام بخوریم! تا حرف شام شد پسرها از پای تلویزیون تکانی خوردند و نیم خیز نشستند. حاضر نشدند بلند شوند کمک کنند. فقط خواستند تا سفره پهن می شود سریع بپرند سر سفره. فاطمه شروع به پهن کردن سفره می کند. سبزی و نان و ماست را به سلیقه دخترانه اش در سفره می چیند. دست زینب را می گیرد و با هم به سمت دستشویی می روند. دستهایشان را می شویند و می آیند پای سفره. اما مهدی و علی همانطور مستقیم شیرجه میزنند به سمت سفره. مادر بشقاب کوکو سبزی به دست از آشپزخانه با صدایی آرام ولی گیرا می گوید: مهدی و علی سریع برید دستاتونو بشورید بعد بیاید پای سفره! پسرها می دانند جای چانه زنی نیست. مثل فنر از جا بلند می شوند و دو نفری می روند داخل دستشویی. با یکدیگر مسابقه گذاشته‌اند که چه کسی زودتر به سفره برسد. سر سفره پسرها با هم حرف می زنند و غذا می خورند. زینب با کوکو ها بازی می کند. فاطمه تلاش می کند چیزی به زینب بخوراند. اما مادر حواسش جای دیگر است. بی نمکی کوکو را هم پسرها می گویند: مامان کوکو های امشب مثل بقیه شب ها خوشمزه نیست چرا؟ مادر تازه یادش می افتد که طعم کوکو ها را بچشد: آره مامان جان! فراموش کردم نمک بریزم! پاشو از توی کابینت نمکدون رو بیار. مادر نمی داند امشب به بچه ها بگوید یا فردا؟ اگر امشب نگوید و فردا کسی بهشان چیزی بگوید چه؟ اصلا اگر تلویزیون یک مرتبه خبر را اعلام کرد چه کنم؟ بگذارم خودشان بفهمند بهتر است! آنوقت می گویم من هم تازه فهمیدم. نه! به فاطمه نمی توانم دروغ بگویم! اصلا ای کاش همین امشب چند نفر می آمدند خانه مان و خبر را می دادند دیگر بچه ها هم می فهمیدند. از کجا معلوم این مطالب فضای مجازی راست باشد؟ تابحال ده ها بار مطلبی را پخش کرده اند و بعد تکذیب شده. پسرها شامشان تمام شده بود و باز جلوی تلویزیون سنگر گرفته بودند. زینب روی پای فاطمه نشسته و فاطمه چشم در چشمان مادر دوخته. فاطمه بیش از همه مانوس مادر است. به مادر می گوید: مامان جان! اتفاقی افتاده؟ از چیزی ناراحتی؟ مادر نگاهش را از فاطمه می دزدد. نگاهش روی سفره قفل شده است. دستانش با لقمه ای که نصفش را خورده بود گره خورده. قطره اشکی تمام تلاشش را می کند تا از گوشه چشم مادر خارج شود اما مادر با تمام توان جلویش ایستاده. مادر مشغول جمع کردن سفره می شود. اما هنوز فاطمه به مادر نگاه می کند. می داند مادرش بی دلیل بی قرار نیست. مادر ظرف کوکو ها و نان ها را بر می دارد و بلند می شود. به فاطمه می گوید دست های زینب را بشوید. پسرها همچنان غرق تلویزیون هستند. مادر با سفره پاک کن به سمت سفره می رود و مشغول پاک کردن سفره می شود. ساعت از ۸ گذشته است. مادر نگران تلویزیون است. نکند خبری پخش شود. معمولا این گونه اخبار یا در بخش های خبری گفته می شود یا در شبکه خبر و شبکه های استانی. مادر سفره پاک کن گل گلی که خودش با پارچه های جهیزیه اش دوخته بود را به صورت ردیفی روی سفره پلاستیکی نقره ای رنگ می کشید. دلش نمی خواست سفره پاک کردن تمام شود. صدای فاطمه مادر را به خود آورد: مامان جون بدین من پاک می کنم! 
_ نه عزیزم! تموم شد دیگه. شما بی زحمت زینب رو ببر توی اتاقش بخوابون!
_ آخه خیلی زوده الان! زینب زودتر از ۱۰ نمی خوابه. 
_ اشکال نداره! شما ببرش خودتم کنارش بخواب. خوابش میبره.
_ مامان من کلی تکلیف دارم باید برا فردا آماده کنم!
_ عزیزم چرا عصر تکالیفت رو انجام ندادی؟ آخر شب وقت تکلیف نوشتنه آخه؟
_ مامان‌ جان حواست کجاست؟ عصر با‌اجازت رفتم خونه خاله قرار شد شب تکالیفم رو بنویسم! یادت رفت؟
فاطمه این را گفت و رفت طرف اتاق. کیف مدرسه اش را آورد و همه محتویاتش را ریخت وسط سالن. وسط سالن دراز کشید. کتاب ریاضی را باز کرد و افتاد روی کتاب. شروع کرد به ورق زدن. پاهایش را با ریتم منظمی عقب جلو می کرد. با صدای بلند گفت: مامان! توی تمرین های ریاضی اشکال دارم. کمکم می کنی؟ مادر که تازه وسایل شام را جاگیر کرده بود با بی حوصلگی گفت: نه عزیزم! بزار برا فردا. امشب یه درس دیگه بخون. فاطمه گفت: درس دیگه ای ندارم. فقط تکالیف ریاضیم مونده! مادر مشغول کارهایش بود.حرف فاطمه را متوجه نشد. زینب هم روی مبلهای چرمی کنار پسرها نشسته است. برنامه مورد علاقه پسرها تمام شده است اما منتظرند  کارتن بعدی را هم ببینند. مادر می رود سمت سالن. یکی دو تا لامپ های سالن را کم می کند. اول از همه فاطمه اعتراض می کند: مامان! میبینی که دارم مثلا درس می خونم. چرا لامپ ها رو خاموش کردی؟ مادر اما توجهی نمی کند. به سمت پسر ها می رود. کتلر زینب می نشیند روی مبل. دست زینب را می گیرد. او را به آغوش خودش می کشد. زینب حرفی نمی زند. به صورت پف کرده مادر نگاه می کند. مثل هر شب نیست. نگرانی در چشم هایش موج می زند. این را حتی زینب ۴ ساله هم فهمیده است. پسرها حواسشان از تلویزیون پرت می شود. نگاهشان به مادر می افتد. نگاه مادر در قاب پدر قفل شده است. مادر انگشتانش را در موهای زینب گم می کند. با تمام توان او را به سینه خود می فشارد. دیگر توانی برای مقاومت در مقابل اشکانش ندارد. قطره اشکی از گوشه چشمش جاری می شود. هنوز نگاهش در قاب پدر قفل شده. پسرها متوجه حال مادر می شوند. با چشم های گرد شده از بُهت و تعجب به صورت مادر زُل می زنند. فقط نگاهش می کنند. جرئت نمی کنند سوالی بپرسند. می دانند مادر فقط مواقعی که شدید دلتنگ پدر می شود بیقراری می کند. زینب در آغوش مادر کز کرده است. زیر چشمی اطرافش را نگاه می کند. ساید بفهمد آن شب در خانه شان چه خبر است. اما جز سقف خانه و لامپ های سقف چیری نمی بیند. پسرها صدای تلویزیون را کم می کنند. فاطمه متوجه سکوت بین برادرهایش و مادرش می سود. از جا بلند می شود. با قدم های آرام به سمت مادر می رود. حالش را می بیند. دیگر اشک های پهنه صورت مادر بدون معطلی سرازیر می شوند. پشت سر هم! زینب خیسی اشک های مادر را حس می کند. او هم ناخودآگاه اشک می ریزد. نمی داند چرا! ولی از گریه مادر گریه اش می گیرد. فاطمه می فهمد هر چیزی هست به بابا مربوط است؛ یا مادر خواب بابا را دیده یا خبری از او رسیده. بوی عطری در خانه می پیچد. مهدی پیراهن بابا را آورده؛ همان که هنوز بوی بابا می دهد. همان که بابا روزهای آخر رفتنش می پوشید. آن را به یادگار گذاشت و رفت. مادر آن پیراهن را هیچ وقت نشست. بوی بابا را می داد. می گفت نمی خواهم بویش از بین برود. هر وقت دلش تنگ می شود در خلوت تنهایی خودش پیراهن بابا را بغل می کند و زار زار گریه می کند. همه حواس ها به سمت مادر است. اما مادر فقط گریه می کند. پسرها پیراهن بابا را به آغوش گرفته‌اند. فاطمه سمت مادر می رود. او را دلداری می دهد. شانه هایش را فشار می دهد. به مادر می گوید: مامان جان! اتفاقی افتاده؟ جون به لب شدیم. اگه چیزی شده به ما هم بگو! ساعت ۹ شب است. کنترل تلویزیون را از پسرها می گیرد. شبکه یک را می زند تا ببیند اخبار چه خبر است. اخبار هم چیزی نمی گوید. مادر هنوز در شک است. چرا پس خبری نیست؟! اگر واقعا حقیقت دارد چرا چیزی به ما نگفته‌ اند. و هزار علامت سوال دیگر. اما دیگر طاقت ندارد. مطمئن است خبری شده که اینقدر دلش آشوب است. مادر نگاهی به سرتاسر خانه می اندازد. نفس عمیقی می کشد. بوی محمد همه جای خانه را پر کرده است. قاب تصویرش همه جای خانه نشسته است. حضورش را در خانه احساس می کند. سنگینی سینه اش کم شده. فاطمه را در بغل می گیرد. زینب هم تکانی می خورد و سر جایش می نشیند. زینب از پدر چیزی نمی داند. نه آغوش گرمش را احساس کرده و نه مهربانی های پدر را چشیده است...

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۹ ، ۱۷:۵۱
مهدی عابدی
دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۸، ۱۱:۱۶ ب.ظ

داستان کوتاه/ تقلب

داستان کوتاه/ تقلب

 

🔴 متن زیر یک‌ نوشته نیمه واقعی است؛ ایده اولیه آن تجربه ای است که برای یکی از دوستانم در ایام دانشجویی اتفاق افتاده. اسامی مکان ها و افراد غیر واقعی است. جزئیات و توصیف ها ساخته و پرداخته ذهن نویسنده است و ربطی به اصل ماجرا ندارد‌. این متن به عنوان تمرینی برای کلاس نویسندگی استاد #بهزاد_دانشگر نگاشته شده است. ارائه نظرات خوانندگان و صاحب نظران پیرامون این نوشته باعث خوشحالیست.
 

*****

ترم دوم دانشگاه بودم؛ رشته زمین شناسی دانشگاه اصفهان. امتحانات پایان ترم رسیده بود. اولین امتحان "فیزیک۲" بود. اصلا دل و دماغ درس خواندن و امتحان نداشتم. از درس فیزیک هم خوشم نمی آمد. نمی دانستم چرا باید این درس تخیلی را بخوانم و ربطش به رشته من چیست؟ در طول ترم هم دل به کلاس نمی دادم. سر کلاس یا مشغول حرف زدن با بغل دستی هایم بودم یا وب گردی توی گوشی! حضور و غیاب نکردن استاد هم کمک حال من شده بود برای غیبت و تاخیر. جزوه نوشتن هم که اصلا اهلش نبودم. آخر ترم از یکی از بچه ها که خط خوبی داشت میگرفتم و کپی می کردم. دو سه روز مانده به امتحان سر جمع ۵ ساعت پای کتاب ننشستم. هر چه کتاب را باز میکردم تا مثلا به طور جدی شروع به خواندن کنم نمی شد! یا غرق افکار بی سر و ته می شدم و یا همون موقع تلویزیون جذاب ترین برنامه را پخش می کرد! ترم های اول بودم و هنوز صابون مشروطی و افتادن و در به دری های آن به بدنم نخورده بود. شب امتحان کمی استرسم بیشتر شد. دوباره تقلایی کردم تا دلم به خواندن و مسئله حل کردن برود. ولی تا حجم کتاب قطور "هالیدی" و وقت خیلی کم باقیمانده را دیدم به کلی از خواندن نا امید شدم. فکر "تقلب" به سرم زد. زیاد اهلش نبودم. دوران دبیرستان گاهی تقلب می رساندم ولی هیچ وقت با تقلب درسی را نمره نگرفته بودم. آن شب اینقدر از خواندن کتاب ناامید شدم که فکرم به هیچ راهی جز تقلب نرسید. فرصت باقیمانده را غنیمت شمردم و دست به کار شدم. ده تا کاغذ نواری ۲ در ۱۰ سانتی متر آماده کردم. ده تا از مهمترین مسائل و قضیه ها را انتخاب کردم و شروع کردم با دقت و وسواس نوشتن. یک خودکار نوک ریز و روان پیدا کردم و مو به مو حل مسائل و اثبات قضیه ها را روی کاغذ ها نوشتم. هنگام نوشتن به این که دارم چه کاری میکنم اصلا فکر نمیکردم؛ نمیخواستم ناگهان وجدانم بیدار شود. این که اگر استاد یا مراقب ها ببینند چه اتفاقی می اُفتد اصلا برایم مهم نبود. فقط به نفرتم از فیزیک و سختی های اُفتادن و پاس نشدن فکر می کردم. تصور نمره زیر ده روبروی اسمم در لیست نمره های "دکتر فیضی" روی تابلوی نصب شده در راهروی شرقی طبقه سوم گروه فیزیک از ذهنم پاک نمی شد. زمختی و بد قلقی دکتر در نمره دادن و‌ پاس کردن، شهره عام و خاص بود. با خودم می گفتم یک بار است دیگر! اصلا این درس که جزء درس های اصلی رشته من نیست که برایم مهم باشد. ترم بعد از ابتدای کار مثل بچه آدم درس می خوانم تا آخر ترم به این وضعیت نیفتم. همین طور که خودکارم با ظرافت و حوصله روی کاغذهای نواری می رقصید و مسئله ها را نقش می بست این افکار هم در ذهنم مرور می شد. به هر زحمتی بود کار خودم را توجیه کردم و وجدانم به این کار راضی شد. نیم ساعت نگذشته بود که برگه های تقلب آماده شد. برگه ها را فصل بندی کردم و برای هر کدام نشانه ای گذاشتم. سوالات مهم هر فصل را داخل یکی از جیب هایم جاساز کردم. ترتیب جیب هایم را طبق ترتیب فصل های کتاب تنظیم کردم تا سر امتحان گیج نشوم. ساعت از ۱۲ شب گذشته بود که جاسازی برگه ها تمام شد. کتاب را در کمتر از ده دقیقه یک مرور سریع کردم و به امید امتحان فردا به رختخواب رفتم.

 

*****

ساعت ۷ گذشته بود که از صدای "صبح بخیر ایران" تلویزیون بیدار شدم. یک لحظه یادم آمد ساعت ۸ امتحان دارم. استرس ناآشنایی ته دلم جا خوش کرده بود. به سختی از رختخواب بلند شدم. کمتر از ده دقیقه لباسهایم را پوشیدم. چند لقمه کره و مربای هویج خوردم و از خانه زدم بیرون. توی اتوبوس کتاب را باز کردم تا مروری کنم. فکرم مشغول بود. هنوز مردد بودم که از تقلب ها استفاده کنم یا نه. دفعه اولم بود که میخواستم این مدلی تقلب کنم. کتاب را بستم و به اطرافم نگاه کردم. اتوبوس پر از جمعیت بود. اکثرا دانش آموز و دانشجو بودند. ایام امتحانات بود و دست هر کس کتاب یا جزوه ای بود. وسط راه "مهرداد" سوار اتوبوس شد. تا من را دید خودش را از بین جمعیت به من رساند. سلام و احوالپرسی کردیم. پرسید: "برای امتحان آماده ای؟ چقد خوندی؟" میلی به جواب دادن نداشتم. با بی حالی و صدایی ضعیف گفتم: "نه زیاد! نتونستم زیاد بخونم" و نگاهم را از او دزدیدم. او هم که بی حوصلگی من را دید دیگر ادامه نداد. ساعت ۷:۵۰ به ساختمان گروه فیزیک رسیدم. ساختمانی ۴ طبقه که نمای آن با سنگ های مرمریت سفید کار شده است. پنجره های بزرگ با شیشه های دودی قهوه ای رنگ دو طرف ساختمان به موازات هم از بالا تا پایین کشیده شده است. سر در ساختمان بنری رنگ و رو رفته و آفتاب خورده نصب شده که روی آن با خط بی روح و مُرده ای عبارت "گروه فیزیک" چاپ شده است. فرصت زیادی نداشتم. معطل آسانسور نماندم. پله ها را دو تا یکی طی کردم و خودم را به راهروی شرقی طبقه دوم رساندم. تقریبا همه صندلی ها پر شده بود. دو طرف راهرو، زیگزاگی صندلی چیده شده بود. همهمه ضعیفی شنیده می شد‌. دخترها و پسرها بدون ترتیب خاصی روی صندلی ها نشسته بودند. خدا خدا می کردم یک نقطه کور گیرم بیاید. یا ته ته راهرو یا اول آن. راهرو را برانداز کردم. انتهای راهرو یک صندلی خالی دیدم. ردیف سوم بود. چند صندلی هم وسط راهرو خالی بود. صندلی آخر راهرو را انتخاب کردم. اگرچه برای تقلب کردن جای مناسبی نبود اما نسبت به صندلی های وسط راهرو وضعیت بهتری داشت. فقط در یک صورت میتوانستم راحت تقلب کنم که مراقب آزمون اهل قدم زدن باشد. اگر یک نقطه می ایستاد هیچ کاری نمی توانستم بکنم. "دکتر طالبی" مراقب امتحان بود. استاد خودمان هنوز نیامده بود. دکتر طالبی آنطرف راهرو مستقر شد. با این حساب دکتر فیضی هم این طرف راهرو می ایستاد. درست بالای سر من! ساعت از ۸ گذشته بود. کمی استرس داشتم. پاشنه کفشم را ناخودآگاه پشت سر هم به زمین می کوبیدم. اطرافم را براندازی کردم. صندلی جلو "حسین" نشسته بود. درسخوان بود و اهل تقلب رساندن نبود. اصلا نمی شد رویش حساب کرد. صندلی پشت سرم "رضا" بود. در حد سلام و علیک با هم حساب داشتیم. فیزیکش هم زیاد تعریفی نداشت. نگاهم را در نگاهش انداختم. با حرکت ابرو و اشاره پرسیدم: "چیزی خوندی؟" ابروهایش را در هم گره زد و لب و لوچه اش را آویزان کرد. معلوم بود وضعش بدتر از من است. باز استرس وجودم را گرفت. با خودم گفتم اگر لو برود چه می شود؟ اگر استاد ببیند چه کنم؟... هر چه این فکر ها بیشتر می شد استرس بیشتری وجودم را می گرفت. ولی باز به خودم اجازه نمی دادم این فکرها مشغولم کند. صدای "تق تق" راه رفتن دکتر فیضی مرا به خود آورد. برگه های امتحان دستش بود. همین که طول راهرو را قدم میزد با چشم و ابرو با بچه ها سلام و احوالپرسی هم می کرد. به من که رسید لبخند ملیحی زد و با چشم و ابرو سلام کردیم. برگه های سوال را از ردیف اول شروع به توزیع کرد. دکتر طالبی هم پاسخ نامه را از انتهای راهرو پخش کرد. قبل از اعلام شروع رسمی امتحان، دکتر فیضی همان طور که وسط راهرو قدم می زد گلویی صاف کرد و گفت: "بچه ها ۹۰ دقیقه وقت دارید. سوالات واضحه. سوال بیخود از من نپرسید! تقاضای راهنمایی و کمک نکنید چون هیچ کمک و راهنمایی کردنی در کار نیست! با هم صحبت نکنید و چیزی از جزوه و کتاب همراهتون نباشه. هر کسی چیزی همراهش مونده همین الان تحویل بده. اگر کسی جزوه یا کتاب یا هر چیزی مربوط به مطالب درسی همراهش باشه و ازش گرفته بشه مصداق تقلبه و طبق آیین نامه انضباطی هم نمره صفر بهش داده میشه هم توی پرونده تحصیلیش نوشته میشه!" تا حرف استاد تمام شد همه وجودم را گُر گرفت. استرس عجیبی گرفتم. حس کردم صحبتهایش را فقط خطاب به من گفته. در تردید و دودلی بزرگی مانده بودم. اصلا حوصله یک بار دیگر نشستن سر کلاس فیزیک و سر و کله زدن با مسئله ها و قضیه های تخیلی اش را نداشتم. پایم را با ضربآهنگ نامنظمی به زمین می کوبیدم. در حال و هوای خودم بودم که دکتر طالبی روبرویم ظاهر شد: "پسر حواست کجاست؟ برگه ات را بگیر" با چشمانی گرد شده به دکتر نگاه کردم و برگه را گرفتم. دکتر به محض اینکه برگه نفر آخر را تحویل داد رو به راهرو کرد و با صدای بلند گفت: "دانشجویان گرامی ۹۰ دقیقه شما شروع شد" اکثر دانشجو ها مثل گرسنگانی که یک هفته غذا نخورده اند و به سفره رنگارنگ غذا می رسند، به برگه های امتحان حمله کردند. تعدادی هم بدون عجله خاصی به برگه نگاه کردند و شروع به خواندن سوالات کردند. با بی میلی برگه سوالات را برداشتم و شروع کردم به خواندن سوالات. ۵ سوال روی برگه بود. همیشه در امتحانات عادت داشتم ابتدا سوالات را یک برانداز کلی کنم؛ می فهمیدم سوالات سخت است یا قابل نوشتن! از سوالات آسان تر شروع می کردم و سوال های سخت تر را می گذاشتم برای آخر کار. سطح امتحان تقریبا سخت بود؛ ۳ تا از ۵ سوال مسئله بود و ۲ تا اثبات قضیه. اثبات یکی از قضیه ها را در برگه های تقلب نوشته بودم: معادلات ماکسول از فصل ۵. اثبات قضیه دیگر را اصلا بلد نبودم و جزء برگه های تقلب هم نبود. مسئله ها به چشمم آشنا بود. در آخرین مرور کتاب دیده بودم. دست و پا شکسته چیزهایی می توانستم سر هم کنم. اگر یکی از اثبات ها را کامل می نوشتم با ارفاق و چانه زنی، احتمال پاس شدنم بود. فقط به پاس شدن فکر می کردم. دو دلی را گذاشتم کنار. دلم را زدم به دریا. برگه تقلب اثبات قضیه در جیب سمت راست شلوارم بود. شانس یار من بود که سمت راست راهرو نشسته بودم. زیر چشمی به راهرو نگاه کردم. دکتر طالبی انتهای سالن بود. دکتر فیضی هم وسط های سالن داشت سوال یکی از بچه ها را جواب می داد. جای ثابتی نداشتند. مدام جایشان را عوض می کردند. بهترین فرصت بود. دستم را آرام کردم در جیب شلوارم؛ بدون آن که هیچ تکان اضافه ای بخورم. دو کاغذ رول شده را لمس کردم. هر دو قضیه های فصل ۵ بود. هر دو را بین انگشتانم جا دادم. آرام دستم را تا لبه جیبم کشیدم بیرون. به بهانه جاگیر شدن روی صندلی، نیم تکانی خوردم و دستم را از جیبم بیرون آوردم. کاغذها هنوز بین انگشتانم بود. دوباره زیر چشمی به راهرو نگاه کردم. دکتر فیضی هنوز مشغول صحبت با آن دانشجو بود. انگار که فرشته نجات من باشد. به بهانه تعویض خودکار، کاغذ ها را از دست راستم دادم به دست چپم. دست راستم برای نوشتن آزاد شد و برگه ها در دست چپم ماند. دستم را مشت کردم تا چیزی پیدا نباشد. ردی برگه کُپ کردم. وانمود کردم در حال فکر کردن روی سوالات هستم. استاد هنوز وسط راهرو بود. آرام دست چپم را باز کردم. باید از بین دو کاغذ رول شده، جواب سوال را پیدا می کردم. یکی از رول ها را انتخاب کردم. همانطور که کف دست چپم بود، ابتدایش را باز کردم. از اتفاق جواب همان سوال امتحان بود. کاغذ دیگر را سریع در جیب پیراهنم انداختم. ۵۰ درصد راه را پیش رفته بودم. اگر کارها به همین منوال می گذشت مشکلی پیش نمی آمد. صبر کردم. دوباره وانمود کردم در حال فکر کردن و نوشتن جواب ها هستم. می خواستم کسی شک نکند. بچه های اطرافم کسی حواسش به من نبود. همه غرق نوشتن بودند. غیر از استاد مشکل خاصی نبود؛ اگر یهو سر و کله اش این طرف راهرو پیدا نمی شد می توانستم کارم را تمام کنم. نیم ساعت از وقت‌امتحان گذشته بود. صدای تق تق کفش های نیم پاشنه خانم صدقی از ته راهرو شنیده می شد. مسئول آموزش گروه بود. لیست حضور و غیاب را آورده بود تا بچه ها امضاء کنند. صبر کردم تا خانم صدقی هم برود. ۱۵ دقیقه ای معطل شدم. به محض رفتن خانم صدقی، دنبال بهترین فرصت بودم تا کار را یکسره کنم. خدا خدا می کردم استاد اینطرف راهرو نیاید. فقط لازم بود یک چیزی توجهش را جلب کند یا یک دانشجوی فرصت نشناس بخواهد سوالی بپرسد؛ دیگر فرصت هیچ کاری نمی ماند. از اوضاع مطمئن شدم. همه چیز ردیف بود. کاغذ تقلب زیر عرق دستم نم کشیده بود. کمی به سمت دیوار چرخیدم. دست چپم را آوردم روبروی شکمم. دستم را باز کردم و کاغذ تقلب را بدون حرکت اضافه ای باز کردم. در کمتر از ثانیه کاغذ را گذاشتم زیر برگه پاسخنامه. برگه سوالات را هم گرفتم دستم. دوباره روی پاسخنامه کُپ کردم. خیلی تلاش کردم حرکاتم طبیعی باشد. اگر استرس می آمد سراغم صورتم سرخ می شد و عرق از سر و صورتم می ریخت. نیم نگاهی به راهرو انداختم. استاد آخر راهرو بود. شروع کردم به نوشتن جواب. پاسخنامه را می آوردم پایین. قسمتی از جواب را از روی کاغذ تقلب، به خاطر می سپردم و سریع روی پاسخنامه کپی می کردم. نصف جواب را نوشته بودم. صدای راه رفتن استاد شنیده می شد. زیر چشمی به راهرو نگاه کردم. قدم زنان داشت به سمت من می آمد. همین طور که قدم می زد به برگه های بچه ها هم نگاه می کرد. احساس خطر کردم. نوشتن را متوقف کردم. خواستم کاغذ تقلب را از زیر پاسخنامه بردارم و بگذارم توی جیبم. ترسیدم. گفتم شاید تابلو شود. کاغذ تقلب را زیر برگه پاسخنامه پنهان کردم. کامل پوشاندمش. سعی کردم عادی باشم. با خودم گفتم یک دوری ته راهرو می زند و برمی گردد. هر لحظه به من نزدیکتر می شد. حجم هیکلش را بالای سرم حس می کردم. بالای سرم رسید. شق و رق ایستاده وسط راهرو به برگه دانشجویی که آن طرف من نشسته بود زل زده بود. از نوشتن دست کشیده بودم. وانمود کردم در حال فکر کردن روی مساله هستم. نگاه استاد افتاد روی برگه من. سنگینی نگاهش سر و شانه هایم را به سمت زمین هل می داد. حرکت تناوبی پای راستم که روی پای چپم انداخته بودم به راحتی دیده می شد. اسم و فامیلم را روی برگه پاسخنامه ننوشته بودم. عادت داشتم همیشه آخر امتحان یا موقع تحویل دادن برگه اسمم را می نوشتم. تازه اگر یادم نمی رفت. عادت بدی بود. استاد تا دید اسم و فامیلم را روی پاسخنامه ننوشته ام توجهش جلب شد. دستش را آورد به سمت برگه من. فکر کردم از جایی فهمیده یا دیده زیر پاسخنامه ام کاغذ تقلب هست. گُر گرفتم. سرم داغ شد. قطره های عرق روی پیشانی ام مثل چشمه ای جوشان زد بیرون. نگاهش کردم. لبخند سرد و بی روحی بر لب داشت. چشم در چشمانش دوختم. انگشت اشاره اش را به سمت بالای پاسخ نامه نشانه رفت و با صدای آرامی گفت: "چرا اسمت را ننوشته ای؟" دست پاچه شدم. هول زده گفتم: "ببخشید استاد! فراموشم شد. الان می نویسم!" دست بردار نبود. انگشت را به پاسخنامه ام رساند. گوشه اش را گرفت. می خواست ببیند جواب را چطور نوشته ام. بعید بود بخواهد راهنمایی کند. شاید هم از روی کنجکاوی بوده یا باورش نمی شده من بتوانم "قضایای ماکسول" را ثابت کنم. پاسخنامه را از روی پیشخوان صندلی برداشت. دست و پایم را گم کردم. کاغذ تقلب زیر پاسخنامه بود. هیچ کاری از دستم بر نمی آمد. راهرو سکوت مطلق بود. حتی صدای نفس کشیدن کسی هم نمی آمد. انگار فقط من باشم و استاد. حرارتم بالا رفته بود. قطره های عرق روی پیشانی و گونه هایم جاری شده بود. جرئت نمی کردم سرم را بیاورم بالا. تا پاسخنامه را برداشت کاغذ تقلب خودش را نشان داد: کاغذی دراز که فرمول های فیزیک و ریاضی خیلی ریز روی آن‌نوشته شده بود. ذهنم قفل کرده بود. نمی دانستم چکار کنم. تنها یک راه به ذهنم رسید. همانطور که استاد پاسخنامه را می برد بالا، ساعدم را به پیشخوان صندلی چسباندم. می خواستم قبل از کنار رفتن پاسخنامه از روبروی دید استاد، با ساعدم برگه تقلب را پنهان کنم. به خیال خام خودم استاد متوجه این حرکت من‌ نمی شد. همین کار را کردم. به خاطر قد نسبتا بلندم، مجبور شدم به سمت صندلی خم شوم تا ساعدم به پیشخوان برسد. خم شدن بالا تنه ام خیلی تابلو و غیر عادی بود. استاد نگاهش به پیشخوان افتاد. کاغذ تقلب را قبل از آنکه بخواهم از نگاهش پنهانش کنم دید. دستش را برد به سمتش. هنوز تلاش می کردم کاغذ را پنهان کنم. دیگر فایده ای نداشت. کار از کار گذشته بود. سرم می خواست منفجر شود. آتش گرفته بودم. کاغذ تقلب را برداشت. چکه های عرق مثل باران بهاری از سر و صورتم می ریخت. نمی دانستم چکار کنم. خونسردیم را حفظ کردم. همانطور به حالت قبلی نشسته بودم. دنیا به سرم خراب شده بود. استاد با همان صدای آهسته گفت: " این چیه؟" نگاهش از روی من تکان نمی خورد. منتظر جوابم بود. سرم را به زور آوردم بالا. با چشمانی گرد شده و صورتی سرخ و خیس از عرق نگاهش کردم. لبخند سردی که داشت، روی لبانش خشک شده بود. با صدای ضعیف و بریده بریده گفتم: "ببخشید استاد! حواسمون نبود!" بدترین جوابی بود که می توانستم بدهم. تقلب نوشتن چه ربطی به حواس پرت بودن داشت؟ سرم را سریع انداختم پایین. نمی توانستم به چشمانش نگاه کنم. دیگر چیزی نگفتم. حرفی برای گفتن نداشتم. استاد پاسخنامه را هم برداشت. برگه سوالات را هم گرفت. همان طور نشسته بودم بدون هیچ تکانی. به اطراف هم نگاه نمی کردم. نگاهم روی رگه های سیاه رنگ پیشخوان صندلی قفل شده بود. سرم سنگینی می کرد. دانشجوی کناری ام قضیه را فهمید. نیم نگاهی به من و استاد انداخت.‌ منتظر واکنش استاد بودم. استاد پاسخنامه را گذاشت جلویم. گفت مشخصاتت را بنویس‌. با اکراه و بی میلی اسم و فامیلم را نوشتم. با خودکار قرمز یک ضربدر بزرگ کنار مشخصاتم زد. توی گوشم گفت: "پاشو برو!" نمیخواستم بروم. چیز زیادی در پاسخ نامه ننوشته بودم. کمترین عقوبت مورد انتظارم افتادن بود. توبیخ و درج در پرونده و کمیته انضباطی که جای خود! اگر موضوع پخش می شد بدتر هم می شد. آبرویم می رفت. خدا خدا کردم موضوع به گوش دکتر طالبی نرسد. اگر او می فهمید دیگر هیچ راه حلی پیدا نمی شد. ذهنم کار نمی کرد. با خودم گفتم بلند شوم همینجا جلوی همه عجز و التماس کنم. شاید دلش رحم بیاید و اجازه دهد امتحان را ادامه دهم. اما غیر ممکن بود. سعی کردم بر خودم مسلط باشم. وسایلم را جمع کردم و بلند شدم. استاد کمی آن طرف تر ایستاده بود. داشت چیزی می نوشت. احتمال دادم دارد گزارش تقلب را تنظیم می کند. می ترسیدم بچرخم. اگر همکلاسی هایم قضیه را فهمیده باشند دیگر آبرویی برایم نمی ماند. سرم را برگرداندم. کسی حواسش به من نبود. به سمت استاد رفتم. کنارش ایستادم. سرم پایین بود‌. هر چقدر توانستم قیافه ام را مظلوم گرفتم. استاد توجهی به من نکرد. سرم را کج کردم. دهانم را به گوش استاد نزدیک کردم. نگاه در نگاهش نینداختم. نگاهم به زمین بود. آهسته به استاد گفتم: "استاد! ببخشید بابت این اشتباه. اگر یه لطفی در حقم بکنید و فقط بندازیدم. به آموزش گروه گزارش ندید! اگر آموزش گروه بفهمه کارم تمومه" حرفم که تمام شد استاد همان طور که سرش پایین بود زیر چشمی نیم نگاهی کرد. نگاهم هنوز به زمین بود. دوباره مشغول نوشتن شد. با صدایی گرفته و آرام گفت: "برو اینجا واینسه! صبح شنبه هفته دیگه بیا ببینم حرفت چیه!" تا این را شنیدم کمی آرام شدم. کورسویی از امید در دلم زنده شد. سبک شدم اگر چه افتادنم  تا الان قطعی بود. کیفم را روی شانه ام جاگیر کردم و به سمت انتهای راهرو راه افتادم.

 

*****

چند روزی از اتفاق تلخ #تقلب می گذشت. در این مدت خیلی فکرم مشغول بود و خود خوری می کردم. روز اول تا چند ساعت گیج و منگ بودم. صحنه های روبرو شدن با استاد و گرفتن تقلب، از ذهنم نمیرفت. با خودم کلنجار میرفتم. هر چه گذشت آرام تر شدم و شدت فشار و استرس کمتر شد. صبح شنبه اول وقت به دانشگاه رفتم. تا کتابخانه مرکزی را با اتوبوس رفتم. از کتابخانه تا گروه فیزیک را قدم زدم. شیب جاده نفسم را گرفت. هر از گاهی هم سراغ درخت های توت کنار پیاده رو می رفتم و چند تایی می خوردم. توت های سفید و قرمز روی شاخه ها چشمک می زدند. روز و ساعتی نبود که چند دختر یا پسر دانشجو خودشان را به این درخت ها آویزان نکرده باشند و دلی از عزای توت ها در نیاورند. تا رسیدم به گروه فیزیک بدون معطلی سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه سوم. بُرد دکتر فیضی در راهروی شرقی بود. خلوت بود. رفتم سراغ لیست. نمره ها را با شماره دانشجویی زده بود. کمتر از چند ثانیه شماره ام را پیدا کردم. هیچ نمره ای جلویش نبود. انتظار کمتر از ۵ داشتم. باز هم دم استاد گرم آبروداری کرده بود. رفتم سمت اتاق استاد. در اتاق بسته بود. در زدم و دستگیره را چرخاندم. در باز شد. هنوز صدایی از اتاق نمی آمد. در را نیمه باز کردم. استاد داشت برگه امتحانی تصحیح می کرد. نیم نگاهی انداخت. گفتم: سلام استاد! اجازه هست؟! چیزی نگفت. یک قدم جلو رفتم و ساکت ایستادم. سرم به زیر بود. منتظر بودم استاد چیزی بگوید و سر حرف را باز کند. سرش به کار خودش بود. حواسش به من نبود. سرفه ای کردم و گلویم را صاف کردم. باز هم خبری نشد. با صدایی ضعیف گفتم: ببخشید استاد! توی لیست نمره من را نزده بودید! میخواستم ببینم نمرم چند شده! از پررویی خودم خندم گرفته بود. سر امتحان تقلب کرده بودم و حالا آمده بودم دنبال نمره! استاد همانطور که برگه دیگری برای تصحیح جلویش باز می کرد گفت: تو همونی هستی که تقلب میکردی؟ خودم را جمع و جور کردم و گفتم: به خدا شرمندم استاد! دفعه اولم بود این کار رو میکردم. دیگه تکرار نمیشه. استاد همانطور که پشت نیز نشسته بود عینکش را روی دماغش جاگیر کرد و گفت: توی این ۱۵ سال معلمی توی دانشگاه، کم و بیش پیدا می شدند دانشجوهایی که مثل تو برای نمره آوردن به تقلب متوسل می شدند. هیچ کدومشون هم به نتیجه نرسیدند. همشون هم عین تو می گفتن دفعه آخرمونه و غافل شدیم و ... از این حرفهای الکی! هیچ جوابی ندادم. یعنی حرفی نداشتم بزنم. توپ استاد پر بود. هر چیزی می گفتم شرایط بدتر از اینی که بود می شد. سکوت مرگباری بر اتاق حاکم شد. هر چند لحظه یکبار صدای تکان خوردن برگه های امتحان سکوت را می شکست. نمی دانستم استاد چه خوابی برایم دیده است. اگر حتی یک درصد احتمال می دادم قرار است نتیجه تقلب این شود به سمتش نمی رفتم. نمیدانم این اعتماد به نفس و جسارت بی صاحاب آن شب از کجا در وجودم رخنه کرده بود که حاضر شدم تن به تقلب بدهم؟ غرق افکارم بودم. متوجه بلند شدن استاد از پشت میز نشدم. تا به خودم آمدم استاد یک قدمیم ایستاده بود. نگاهم میکرد. سنگینی نگاهش را حس میکردم. نگاهم به زمین بود. به دَرز موزائیک های کف اتاق و کفش های قهوه ای سوخته استاد قفل شده بود. جرئت سربلند کردن نداشتم.  استاد گفت: فامیلیت چی بود؟ از لحنش فهمیدم می شود نگاهش کرد. سرم را تا نیمه بالا آوردم و گفتم: صالح پور! استاد با لحنی آرام گفت: ببین پسر جان! من باهات پدر کشتگی ندارم که بخام اذیتت کنم. گزارش تقلب شما به آموزش گروه هم کاملا قانونی و لازم هست. اما نمیخام از درس فیزیک خاطره بد داشته باشی. به چهرت هم نمیاد که اهل خلاف و تقلب باشی. این دفعه رو بخشیدمت و فقط با ۹ میندازمت. اما از این اتفاق درس عبرت بگیر و آویزه گوشت کن که هیچ وقت با تقلب و فریب به جایی نخواهی رسید! با این که هیچ وقت از نصیحت خوشم نمیومد ولی این دفعه نصیحت های دکتر فیضی خیلی به دلم چسبید. بی چون و چرا می پذیرفتم. سرم را بالا آورده بودم اما هنوز نگاهم به زمین بود. باورم نمی شد این حرف ها را دکتر فیضی می زند. طمع کردم چک و چانه ای بزنم شاید دلش رحم بیاید و ۹ را ۱۰ کند؛ یک لحظه با خودم گفتم پررویی هم  حدی دارد. جملات آخر استاد را در افکار خودم غرق بودم. نمی فهمیدم چه می گوید. فقط متوجه شدم حرفهایش تمام شده و باید اتاقش را ترک کنم. سرم را بالا آوردم. نگاهم در نگاهش افتاد؛ چهره ای آرام و لبخندی ملیح. تابحال چهره استاد را اینقدر مهربان و از نزدیک ندیده بودم. نا خود آگاه لبخندی هم بر لبانم نشست. با آنکه درس را افتاده بودم ولی ته دلم خوشحال و راضی بودم. خوشحال از اینکه آبرویم در گروه و پیش همکلاسی هایم نرفته است و کسی از این قضیه مطلع نشده است. با لحنی رضایتمندانه گفتم: استاد خیلی لطف کردید! در حقم پدری کردید! قول میدم دیگه هیچ وقت سمت تقلب نرم. استاد هم سری به نشانه تایید تکان داد. خداحافظی کردم و به سمت اتاق آموزش گروه فیزیک راه افتادم.

 

پایان/.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۱۶
مهدی عابدی
شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ۰۵:۳۴ ب.ظ

روایت/ تو حسین بچگیمی...

روایت/ تو حسین بچگیمی...

 

🔴 من بزرگ شدم ولی... تو حسین بچگیمی...
اولین رشته های محبت به امام حسین علیه السلام در وجودم از تجربه هایی که در هیئت و دسته های عزاداری دوران کودکی و نوجوانی ام داشتم تنیده شده است؛ ۲۲ سال پیش؛ روزهایی که نوجوانی ۸ یا ۹ ساله بودم. آن روزها مجالس عزاداری زیادی در شهر برپا نمی شد و نزدیکی های خانه ما فقط مسجد امام حسین (ع) یا همان "مسجد قلعه" مراسم می گرفت؛ مسجدی قدیمی در زمینی گود با شبستانی مملو از ستون های سربی بزرگ و سقف های گنبدی شکل. حیاط بزرگی داشت که دور تا دور آن ایوانچه هایی منظم با سردرهایی هشتی شکل نشسته بودند. حوض آب نسبتا بزرگی که عمق چندانی نداشت هم آن وسط خودنمایی می کرد. سقف این حیاط بزرگ با لوله هایی هلالی شکل بزرگ پوشانده شده بود که ایام محرم روی آن یک چادر بزرگ می کشیدند تا اگر باران آمد در امان باشند. "حاج آقا باقر" سخنران اصلی مراسم بود و هر شب بعد از نماز و قرآن، از منبر چوبی با حدود ده پله بالا می رفت و یک ساعتی سخنرانی می کرد. منبری با ارتفاع زیاد و ستون هایی سست که موقع بالارفتن حاج آقا، صدای قرچ و قورچش بالا می رفت. سخنرانی بیشتر حکایات و مطالب شیرین و دلچسب بود. آن روز ها خبری از هیئت نوجوانان و مَهد ... نبود. صغیر و کبیر و پیر و جوان باید پای منبر می نشستند و گوش می دادند. بچه ها یا دنبال بازیگوشی در کوچه های تاریک اطراف مسجد بودند یا داخل شبستان "استُپی" و "رَها بِدی" می کردند؛ اگر سر و صدایشان بلند می شد از شبستان اخراج می شدند. دوباره گوشه حیاط کُپه می شدند و پچ پچ شان می‌رفت بالا. بزرگتر ها در ایوان ها و دیوارهای اطراف حیاط مسجد تکیه گاهی پیدا می کردند  و به سخنرانی گوش می دادند. مراسم ها خیلی طول می کشید ولی چون "شام" در کار بود اکثرا تا آخر می ماندند.  سخنرانی آخر مراسم که حدود یک ربع طول می کشید و آخرین آیتم بود، مسجد خلوت تر می شد. با پیچیدن بوی غذا در مسجد و بلند شدن صدای دیگ ها و پارچ ها، هم آن هایی که پای سخنرانی خوابشان برده بود بیدار می شدند و هم آن هایی که بیرون بودند می آمدند داخل. شوری ایجاد می شد و همه برای انداختن سفره و کشیدن شام کمک می کردند. انگار غذاها از آسمان آمده بود اینقدر که خوشمزه و دلچسب بود.

.. دسته های عزاداری هم یکی از پرخاطره ترین رویدادها و پر رنگ ترین مَظهَر و نشانه مُحَرَم و امام حسین (ع) در نوجوانیم بود. اصلا محرم را به دسته های عزاداری می شناختیم و صدای بلند طبل و دُهُلی که از مساجد و هیئت ها در محله پخش می شد خبر از آمدن محرم و برپایی هیئت می داد. مساجد و هیئت هایی هم که در طول سال سوت و کور بودند و چراغشان خاموش بود دهه اول محرم طبل و دُهُل و عَلَمِشان ترک نمی شد. من و پدرم مشتری دسته عزاداری مسجد قلعه بودیم؛ دسته ای که تقریباً پررونق ترین دسته شهر بود. غیر از این مسجد، چند مسجد دیگر هم دسته عزاداری داشتند و روزهای تاسوعا و عاشورا دسته هایشان را حرکت می دادند؛ مثل مسجد سید مرتضی (مسجد گود)، مسجد الهادی (مسجد خلیل) و مسجد مصلی. رسم خوبی که  بود (هنوز هم هست) دسته های عزاداری هر نوبت به سمت منزل یکی از علمای شهر حرکت می کرد: عصر تاسوعا به سمت منزل آیت الله سید مهدی درچه ای، صبح عاشورا منزل حاج آقا نصرالله موسوی و عصر عاشورا منزل آیت الله سید محمد باقر درچه ای. شب عاشورا همه دسته ها به مسجد جامع می رفتند و شام غریبان هم مسجد قلعه میزبان دیگر هیئات و مساجد بود. صبح عاشورا از ساعت ۸ دسته ها از مساجد به سمت میدان مرکزی حرکت می کردند و از آنجا پشت سر هم به سمت مقصد. گاهی هم سر اینکه کدام دسته جلوتر برود دعوایشان می شد. پرچم بزرگ گلدوزی شده که اسم هیئت بزرگ روی آن نوشته شده ابتدای هر دسته بود. بعد از آن گروه طبل نوازان بودند. ۱۵ یا ۲۰ نفری که بر طبل و دهل و سنج های استیل در ریتم های ۱۲ تایی و ۲۴ تایی می‌کوبیدند و آهنگ هایی حماسی خلق می کردند. بعد از طبل نوازان، علامت های ۹ و ۷ و ۵ تیغه ای به ترتیب پشت سر هم ردیف می شدند و بعد از آن دو گروه از عزاداران به صورت دو دمه سینه زنی می کردند. کوچکترین علامت که ۳ تیغه داشت پایان بخش دسته بود و از بعدِ آن ها دسته مسجد یا هیئت دیگر شروع می شد. آدمهایی که قدرت بدنی بیشتری داشتند مسئول حمل علامت ها می شدند و به صورت نوبتی آن را جابجا می کردند. وزن بعضی از آنها به ۵۰۰ کیلو می رسید. بعد ترها گاری هایی چرخ دار درست کردند و علامت های سنگین تر را با گاری ها جابجا می کردند.

"دسته بنی اسد" که شب ۱۳ محرم از مسجد قلعه به سمت مسجدالرضا (مسجد دُر) حرکت‌ می کرد دسته ای بود که فقط در شهر ما برگزار می شد. در این دسته به تاسی از قبیله بنی اسد که روز ۱۳ محرم وارد صحرای کربلا شدند و ابدان مطهر شهدای کربلا را به خاک‌سپردند، همه لباس های عربی (دشداشه و چفیه عربی) می پوشیدند و در دو صف منظم عبارت " قُتِلَ الحُسِین بِکَربَلا عَطشانا" را می خواندند و سینه می زدند. یک پیکر بی سر که بین حصیر پیچیده شده و نمایشی از پیکر امام حسین علیه السلام بود وسط دسته روی دوش چند عرب تشییع می شد. مردم هم پشت سر آن ها حرکت می کردند. حال و هوای عجیبی ایجاد می شد. عشقمان این بود یک بار هم که شده در دسته بنی اسد با لباس عربی شرکت کنیم. اما نه دشداشه داشتیم و نه جثه مان به دیگران می خورد! یک سال دل را به دریا زدم و مانتویی تیره رنگ بلند از خانم های اقوام جور کردم و پوشیدم. با چفیه ای عربی صورتم را کامل پوشاندم تا کسی من را نشناسد و با هزار زحمت و التماس رفتم داخل دسته. مردم جور دیگری به من نگاه می کردند.  انگار خیلی تابلو بود که مانتو زنانه پوشیده ام. آخر کار که آمدم خانه همه می گفتند خیلی معلوم بوده که مانتو زنانه پوشیده ای و لباس عربی نیست!
اشتیاقمان به دسته آنقدر زیاد بود که محرم ها وقتی خبری از دسته های مساجد و هیئت ها نبود خودمان با بچه های محل ۱۰ ۱۵ نفری می شدیم و دسته راه می انداختیم؛ خانه ما کنار یک مادی بود (مادی علی آباد) که آب چاقی هم داشت. دور تا دور مادی پر از درختان چنار و بید بود. یک شاخه بزرگ و پر برگ از درخت چنار می کَندیم و با تکه های پارچه آن را تزیین می کردیم؛ این می شد علامت مان! چند تا کارتن و قوطی حلبی روغن هم می شُد طبل و دهلمان که با چوب روی آن میزدیم. دو سه نفر علامت (شاخه بزرگ چنار) را حمل می کردند و بقیه گروه طبل نوازان می شدیم. از اول تا آخر محله حرکت می کردیم و با ریتم ۱۲ تایی طبل می زدیم و "حسین حسین" می گفتیم. دیگر خبری از مداحی و دم گرفتن نبود. بعضی زن های محله هم از "دسته بازی" ما خوششان می آمد و دنبال ما حرکت می کردند. آخر کار، پارچه ها و تزئینات علامت را باز می کردیم و شاخه چنار را می گذاشتیم داخل آب مادی و جایی گیرش می دادیم تا آب با خود نبردش. می خواستیم شاخه و برگ هایش خشک نشوند و زنده بمانند تا مجبور نشویم برای دسته فردا عصر دوباره یک شاخه دیگر از درخت چنار بِکَنیم!
آری...ما بزرگ شدیم و این خاطرات کودکی و نوجوانی ماند... خاطراتی که اگر نبودند شاید الان رشته ای از محبت حسین هم در دل ما نمانده بود...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۳۴
مهدی عابدی