صاحب خانه

یادداشت ها و دست نوشته های مهدی عابدی

صاحب خانه

یادداشت ها و دست نوشته های مهدی عابدی

صاحب خانه
طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با موضوع «دینداری آسان» ثبت شده است

شنبه, ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، ۰۵:۳۴ ب.ظ

تو حسین بچگیمی...

تو حسین بچگیمی...

 

🔴 من بزرگ شدم ولی... تو حسین بچگیمی...
اولین رشته های محبت به امام حسین علیه السلام در وجودم از تجربه هایی که در هیئت و دسته های عزاداری دوران کودکی و نوجوانی ام داشتم تنیده شده است؛ ۲۲ سال پیش؛ روزهایی که نوجوانی ۸ یا ۹ ساله بودم. آن روزها مجالس عزاداری زیادی در شهر برپا نمی شد و نزدیکی های خانه ما فقط مسجد امام حسین (ع) یا همان "مسجد قلعه" مراسم می گرفت؛ مسجدی قدیمی در زمینی گود با شبستانی مملو از ستون های سربی بزرگ و سقف های گنبدی شکل. حیاط بزرگی داشت که دور تا دور آن ایوانچه هایی منظم با سردرهایی هشتی شکل نشسته بودند. حوض آب نسبتا بزرگی که عمق چندانی نداشت هم آن وسط خودنمایی می کرد. سقف این حیاط بزرگ با لوله هایی هلالی شکل بزرگ پوشانده شده بود که ایام محرم روی آن یک چادر بزرگ می کشیدند تا اگر باران آمد در امان باشند. "حاج آقا باقر" سخنران اصلی مراسم بود و هر شب بعد از نماز و قرآن، از منبر چوبی با حدود ده پله بالا می رفت و یک ساعتی سخنرانی می کرد. منبری با ارتفاع زیاد و ستون هایی سست که موقع بالارفتن حاج آقا، صدای قرچ و قورچش بالا می رفت. سخنرانی بیشتر حکایات و مطالب شیرین و دلچسب بود. آن روز ها خبری از هیئت نوجوانان و مَهد ... نبود. صغیر و کبیر و پیر و جوان باید پای منبر می نشستند و گوش می دادند. بچه ها یا دنبال بازیگوشی در کوچه های تاریک اطراف مسجد بودند یا داخل شبستان "استُپی" و "رَها بِدی" می کردند؛ اگر سر و صدایشان بلند می شد از شبستان اخراج می شدند. دوباره گوشه حیاط کُپه می شدند و پچ پچ شان می‌رفت بالا. بزرگتر ها در ایوان ها و دیوارهای اطراف حیاط مسجد تکیه گاهی پیدا می کردند  و به سخنرانی گوش می دادند. مراسم ها خیلی طول می کشید ولی چون "شام" در کار بود اکثرا تا آخر می ماندند.  سخنرانی آخر مراسم که حدود یک ربع طول می کشید و آخرین آیتم بود، مسجد خلوت تر می شد. با پیچیدن بوی غذا در مسجد و بلند شدن صدای دیگ ها و پارچ ها، هم آن هایی که پای سخنرانی خوابشان برده بود بیدار می شدند و هم آن هایی که بیرون بودند می آمدند داخل. شوری ایجاد می شد و همه برای انداختن سفره و کشیدن شام کمک می کردند. انگار غذاها از آسمان آمده بود اینقدر که خوشمزه و دلچسب بود.

.. دسته های عزاداری هم یکی از پرخاطره ترین رویدادها و پر رنگ ترین مَظهَر و نشانه مُحَرَم و امام حسین (ع) در نوجوانیم بود. اصلا محرم را به دسته های عزاداری می شناختیم و صدای بلند طبل و دُهُلی که از مساجد و هیئت ها در محله پخش می شد خبر از آمدن محرم و برپایی هیئت می داد. مساجد و هیئت هایی هم که در طول سال سوت و کور بودند و چراغشان خاموش بود دهه اول محرم طبل و دُهُل و عَلَمِشان ترک نمی شد. من و پدرم مشتری دسته عزاداری مسجد قلعه بودیم؛ دسته ای که تقریباً پررونق ترین دسته شهر بود. غیر از این مسجد، چند مسجد دیگر هم دسته عزاداری داشتند و روزهای تاسوعا و عاشورا دسته هایشان را حرکت می دادند؛ مثل مسجد سید مرتضی (مسجد گود)، مسجد الهادی (مسجد خلیل) و مسجد مصلی. رسم خوبی که  بود (هنوز هم هست) دسته های عزاداری هر نوبت به سمت منزل یکی از علمای شهر حرکت می کرد: عصر تاسوعا به سمت منزل آیت الله سید مهدی درچه ای، صبح عاشورا منزل حاج آقا نصرالله موسوی و عصر عاشورا منزل آیت الله سید محمد باقر درچه ای. شب عاشورا همه دسته ها به مسجد جامع می رفتند و شام غریبان هم مسجد قلعه میزبان دیگر هیئات و مساجد بود. صبح عاشورا از ساعت ۸ دسته ها از مساجد به سمت میدان مرکزی حرکت می کردند و از آنجا پشت سر هم به سمت مقصد. گاهی هم سر اینکه کدام دسته جلوتر برود دعوایشان می شد. پرچم بزرگ گلدوزی شده که اسم هیئت بزرگ روی آن نوشته شده ابتدای هر دسته بود. بعد از آن گروه طبل نوازان بودند. ۱۵ یا ۲۰ نفری که بر طبل و دهل و سنج های استیل در ریتم های ۱۲ تایی و ۲۴ تایی می‌کوبیدند و آهنگ هایی حماسی خلق می کردند. بعد از طبل نوازان، علامت های ۹ و ۷ و ۵ تیغه ای به ترتیب پشت سر هم ردیف می شدند و بعد از آن دو گروه از عزاداران به صورت دو دمه سینه زنی می کردند. کوچکترین علامت که ۳ تیغه داشت پایان بخش دسته بود و از بعدِ آن ها دسته مسجد یا هیئت دیگر شروع می شد. آدمهایی که قدرت بدنی بیشتری داشتند مسئول حمل علامت ها می شدند و به صورت نوبتی آن را جابجا می کردند. وزن بعضی از آنها به ۵۰۰ کیلو می رسید. بعد ترها گاری هایی چرخ دار درست کردند و علامت های سنگین تر را با گاری ها جابجا می کردند.

"دسته بنی اسد" که شب ۱۳ محرم از مسجد قلعه به سمت مسجدالرضا (مسجد دُر) حرکت‌ می کرد دسته ای بود که فقط در شهر ما برگزار می شد. در این دسته به تاسی از قبیله بنی اسد که روز ۱۳ محرم وارد صحرای کربلا شدند و ابدان مطهر شهدای کربلا را به خاک‌سپردند، همه لباس های عربی (دشداشه و چفیه عربی) می پوشیدند و در دو صف منظم عبارت " قُتِلَ الحُسِین بِکَربَلا عَطشانا" را می خواندند و سینه می زدند. یک پیکر بی سر که بین حصیر پیچیده شده و نمایشی از پیکر امام حسین علیه السلام بود وسط دسته روی دوش چند عرب تشییع می شد. مردم هم پشت سر آن ها حرکت می کردند. حال و هوای عجیبی ایجاد می شد. عشقمان این بود یک بار هم که شده در دسته بنی اسد با لباس عربی شرکت کنیم. اما نه دشداشه داشتیم و نه جثه مان به دیگران می خورد! یک سال دل را به دریا زدم و مانتویی تیره رنگ بلند از خانم های اقوام جور کردم و پوشیدم. با چفیه ای عربی صورتم را کامل پوشاندم تا کسی من را نشناسد و با هزار زحمت و التماس رفتم داخل دسته. مردم جور دیگری به من نگاه می کردند.  انگار خیلی تابلو بود که مانتو زنانه پوشیده ام. آخر کار که آمدم خانه همه می گفتند خیلی معلوم بوده که مانتو زنانه پوشیده ای و لباس عربی نیست!
اشتیاقمان به دسته آنقدر زیاد بود که محرم ها وقتی خبری از دسته های مساجد و هیئت ها نبود خودمان با بچه های محل ۱۰ ۱۵ نفری می شدیم و دسته راه می انداختیم؛ خانه ما کنار یک مادی بود (مادی علی آباد) که آب چاقی هم داشت. دور تا دور مادی پر از درختان چنار و بید بود. یک شاخه بزرگ و پر برگ از درخت چنار می کَندیم و با تکه های پارچه آن را تزیین می کردیم؛ این می شد علامت مان! چند تا کارتن و قوطی حلبی روغن هم می شُد طبل و دهلمان که با چوب روی آن میزدیم. دو سه نفر علامت (شاخه بزرگ چنار) را حمل می کردند و بقیه گروه طبل نوازان می شدیم. از اول تا آخر محله حرکت می کردیم و با ریتم ۱۲ تایی طبل می زدیم و "حسین حسین" می گفتیم. دیگر خبری از مداحی و دم گرفتن نبود. بعضی زن های محله هم از "دسته بازی" ما خوششان می آمد و دنبال ما حرکت می کردند. آخر کار، پارچه ها و تزئینات علامت را باز می کردیم و شاخه چنار را می گذاشتیم داخل آب مادی و جایی گیرش می دادیم تا آب با خود نبردش. می خواستیم شاخه و برگ هایش خشک نشوند و زنده بمانند تا مجبور نشویم برای دسته فردا عصر دوباره یک شاخه دیگر از درخت چنار بِکَنیم!
آری...ما بزرگ شدیم و این خاطرات کودکی و نوجوانی ماند... خاطراتی که اگر نبودند شاید الان رشته ای از محبت حسین هم در دل ما نمانده بود...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۸ ، ۱۷:۳۴
مهدی عابدی
يكشنبه, ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ۱۰:۴۶ ب.ظ

رنج های سی سالگی!


رنج های سی سالگی!


🔴 چشم ها به هم خورد و سی سالگی فرا رسید! از نوجوانی، هیچگاه سالروز تولد هایم تمایلی به برگزاری مثلا "جشن تولد" نداشتم؛ چرا که با خودم می گفتم مگر اضافه شدن یک سال به عمر و نزدیک شدن بیشتر به خط پایان زندگی جشن گرفتن دارد؟! اما این حس در روزهای نزدیک شدن به سی سالگی خیلی بیشتر نمایان شد؛ تلاش می کردم به هر بهانه ای به کلی سالروز تولدم را هم خودم و هم دیگران فراموش کنند! حال با سفر یا اعتکاف یا هر چیز دیگر! ای کاش کسی به من تبریک نگوید و انتظار خوشحالی و ذوق زدگیم را نداشته بشد! مگر چه شده است؟!

🔴 اما مگر این سی سالگی چیست که اینقدر برایش رنج و غم ردیف می کنم؟ آن هم یک سال مثل بقیه سال ها! با تغافل و فراموشی هم می توان از آن عبور کرد! اما نه! نمی شود! این یکی مثل بقیه نیست! هر چقدر هم خواستم تغافل کنم آخرش گریبانم را گرفت. مرا به فکر کردن درباره خود وادار کرد. علایمش هم رهایم نمی کند. موهای سفید دیگر حیایی ندارند و بین موهای سیاه جای خودشان را باز کرده اند. هر بار جلوی آینه قرار می گیرم بیشتر دوست دارند در چشمم ظاهر شوند. سرم را تکان می دهم تا فکر کنم انعکاس نور، موهای سیاه را سفید جلوه می کند؛ اما تعدادشان آن قدر زیاد است که نتوانم خودم را گول بزنم!

🔴 سی سالگی ورود به دهه چهارم زندگی است و پشت سر گذاشتن ناب ترین، مفید ترین، پر شور ترین، موثر ترین و بهترنی دروان های عمر! همیشه از وقتی کمی به ارزش عمر و زمان پی بردم (حدود 20 سالگی)، دهه سوم زندگی (20 تا 30 سالگی) را بهترین دوره عمرم می دانستم! مغز زندگیم بر می شمردم! درست مثل مغز گردو و مغز بادام! معتقد بودم سرنوشت و شخصیت انسان در این دهه تعیین می شود؛ شاکله فکری در این دوران شکل می گیرد؛ ازدواج و شغل و رشته تحصیلی و سطح تحصیلات و جایگاه اجتماعی و همه چیزهایی که در دوران کودکی و اوایل نوجوانی برایش در ذهنمان نقشه می کشیدیم و می گفتیم «دوس دارم بزرگ شدم .... » در این ده سال اتفاق می افتد؛ اگر در این سال به آن چه در ذهنمان داشتیم رسیدیم رسیدیم؛ اگر هم نرسیدیم بعد از آن و در روز های سی سالگی نباید دیگر منتظر تغییر قابل توجهی در مسیر زندگی خود باشیم! دیگر باید با همه چیز کنار بیاییم! سی سالگی آغاز دوران کنار آمدن با واقعیت ها و پذیرش حقیقت های زندگی (ولو تلخ) است.

🔴 اگر بر فرض مثال 90 سال مفید عمر کنم، شروع سی سالگی پایان ثلث زندگی است. 90 سال که بعید است! 80 یا 70 سال هم که در نظر بگیریم پایان سی سالگی یعنی نزدیک شدن به نیمه عمر و عبور از مرز یک سوم! گفتنش شاید راحت باشد ولی فهمیدنش کمی سخت است.

🔴 نوع ارتباط انسان با خدا، معنویت و میزان ایمان و معرفت انسان هم در قبل از سی سالگی پایه و اساس می گیرد. می شود گفت سعادت یا شقاوت هر فردی در سی سال اول زندگی و مخصوصا بین 20 تا 30 رقم می خورد. اگر می خواهید بدانید بعد از گذراندن 3 دهه از بهترین دوران عمر خود در زمینه ایمان و معرفت به چه سطح رسیده اید ببینید در هفته چند شب برای نماز شب از خواب بیدار می شوید؟ چقدر از نماز خواندن خود از جان و دل لذت می برید؟ آیا هنگام دعا خواندن واقعا خداوند را مخاطب خود حس می کنید؟ چه مقدار توانسته اید ریشه میل به گناه را از درون خود بخشکانید؟ اگر پاسخ قابل قبولی برای این سوالات پیدا کردید به خود امیدوار باشید که در سه دهه اول زندگی خود سرمایه ای معنوی کسب کرده اید!

🔴 با همه این حرف ها، اگر چه عبور از مرز سی سالگی عبور از یک مرز تغییراتی کاملا محسوس در بسیاری از جنبه های زندگی و وارد شدن به مرحله جدیدی از احساسات، تجربه ها و رفتارهاست اما به معنای از دست دادن همه فرصت ها، زمینه های رشد و پیشرفت و همه چیزهایی که باعث می شود احساس خوبی نسبت به زندگی داشته باشیم نیست! سی سالگی آغاز روزگار کنار آمدن و پذیرفتن حقیقت های زندگیست و تدبیر برای ادامه زندگی به نحوی که کمتر دچار خسران شویم و از داشته هایمان استفاده بیشتری ببریم! سی سالگی روزگار ترک حسرت و دوران تقویت حس شکر گذاری از خدای متعال به خاطر همه نعمت هایی است که در این عمر نه چندان کوتاه به ما عطا کرده است. سی سالگی مقطعی است که باید برای روز های در پیش روی خود بیش از قبل فکر کنیم و تلاش کنیم فرصت های آینده تبدیل به حسرت های بعدی نشوند! اگر چه رنج های سی سالگی رنج هایی است که به راحتی نمی شود آن ها را به فراموشی سپرد، اما از طرفی نباید باعث شوند به خاطر آن ها همه چیز هایی خوبی که در اطراف خود داریم را نادیده بگیریم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۶
مهدی عابدی
شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۸۹، ۱۱:۰۶ ب.ظ

همه جا کربلاست/ کربلای خود را دریاب...

معمار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره)، از صدا و سیما با عنوان حساسترین و اثرگذار ترین رسانه تبلیغاتى هر کشورى یاد می کند که هم از طریق بصر و هم از طریق سمع مـردم از آن استفاده مى کنند و آنطورى که به رادیو و تلویزیون توجه مـى کـنـنـد مـردم ، بـه هـیچ رسانه ای توجه نمى کنند، رسانه ای که همه گرو های سنی و همه اقشار جامعه مخاطبان آن هستند.

مصداق بارز این گفته نیز به طور واضح مشهود است که هر از چند گاهی که سریال یا برنامه ای در صدا و سیما پخش شود و گروه زیادی از جمعیت مخاطب آن باشند اثر گذاری حرکات و دیالوگ های آن در رفتار های روز مره مردم در متن جامعه قابل مشاهده است.

همین امر باعث شده است که این نهاد تبلیغی و فرهنگی همواره مورد انتقاد ها و تحلیل های گروه‌ها و قشر های مختلف قرار گیرد و در برحه های زمانی متفاوت نسبت به عملکرد آن اظهار نظر هایی شود و البته اظهار نظر و انتقاد منصفانه و در ادامه مطالبه از مسئولین و دست اندرکاران آن وظیفه و حق عمومی و همگانی است و این خود باعث پیشرفت و تعالی این رسانه و نزدیک شدن به حد مطلوب می شود.

اگر نگاهی به عملکرد صدا و سیما در چندین ساله گذشته داشته باشیم جدای از وجود نقاط ضعفی که در سیاست های کلی و راهبردی سازمان وجود دارد و جای تعجب است که چرا علی رغم مطالبه مصرانه جریان های ارزشی از صدا و سیما جهت اصلاح این سیاست ها و روند ها ، هنوز اقدام در خور توجهی انجام نشده است، نقاط قوت قابل بیانی نیز مشاهده شده است که جای بسی امید دارد و نشان دهنده این است که مدیریت انقلابی و اسلامی صدا و سیما چه اثرات مطلوب و مناسبی در جامعه خواهد داشت.

اگر ما رسالت اصلی رسانه ای صدا و سیما در جامعه را افزایش سطح آگاهی و اطلاعات و بصیرت افکنی در فضای جامعه و همچنین تعالی سطح فرهنگ عمومی جامعه و تلاش در راستای نهادینه کردن فرهنگ ناب اسلام بدانیم، می توان گفت که در چند ساله گذشته و به خصوص  در ایام فتنه 88 و بعد از آن صدا و سیما نقش مثبت و موثری را ایفا کرد.برنامه هایی که باعث شد قشر های مختلف جامعه از فضای سیاسی موجود و طرز تفکر جریان های مدعی به صورتی بی واسطه آگاه شده و طبق معیار های ارزشی تصمیمی بگیرند که نمود بارز آن برنامه های مناظره در ایام انتخابات 88 و بعد از آن برنامه هایی روشنگرانه مانند برنامه دیروز امروز فردا و یا برنامه راز و یا برنامه ایرن 88 می باشد.این برنامه ها به نوعی باعث شد جریان حق و باطل به صورت بی پیرایه تری تبیین شود و راه و مسیر حق و باطل از هم جدا شوند. که البته متاسفانه بعضی از تفکرات محافظه کارانه و سو برداشت ها منجر به تعطیلی بعضی از اینگونه برنامه ها شده است.

در روند سریال های تلویزیونی و فیلمهای سینمایی نیز علی رغم اینکه محتوای قسمت اعظمی از تولیدات بدون محتوا می باشد و در طول یک فیلم 100 دقیقه ای هیچ پیامی به غیر از بیهوده گویی دیده نمی شود و تنها چیزی که باعث جذب مخاطب به آن می شود استفاده از ستاره(!) های بازیگری در نقش های فیلم است و مخاطب در انتهای فیلم به غیر از مقداری خنده های تهی چیزی نصیبش نمی شود و این به خصوص در بسیاری از فیلم های سینمایی که در بخش شبکه خانگی تولید می شوند و بسیاری از سریال هایی که در صدا و سیما تولید و پخش می شوند نمایان است نقاط مثبتی دیده می شود.

ساخت چندین فیلم تاریخی پر محتوا و قوی و یا فیلم های غیر تاریخی که در آن پیام هایی ارزشی به مخاطب القا شود از نقطه های امید صدا و سیما و سینمای ما است. برنامه هایی که در آن هدفی به غیر از سرگرم کردن مخاطب دنبال می شود و مخاطب با مشاهده آن نوعی دگرگونی و تحول و عزم و اراده در او ایجاد می شود. یوسف پیامبر، فاصله ها، مختار نامه. این ها برنامه هایی هستند که می توان از آن ها به عنوان نمونه های امید وار کننده رسانه ملی ایران نام برد!

همه جا کربلاست!

کمتر از یک ماه دیگر به شروع ماه محرم مانده است. ماه محرمی که امام خمینی از آن با تعبیر زنده نگه دارنده اسلام یاد کرده است. واقعا چه چیزی در محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است و زنده می دارد؟ قیام امام حسین چه بوده است که هر چه از آن دور می شویم عزاداری های ما پر شور تر می شود؟ چه چیزی است که اینقدر توصیه به زنده نگه داشتن آن شده است و اینقدر بر عزاداری امام حسین تاکید و سفارش شده است؟

ملت ایران امسال با سریال مختار نامه به استقبال ماه محرم و عاشورا و تاسوعا می روند. مختار نامه سریالی است که شرایط و اوضای زمان امام حسین را برای ما ترسیم می کند. حرکت بسیار جالبی است که زمان پخش این سریال با این ایام همراه است. این حرکت نمونه بارز آگاهی بخشی به مردم است. شاید بسیاری از عزاداران امام حسین از اینکه چرا برای امام حسین عزاداری می کنند چیزی ندانند و فقط به خاطر ارادت قلبی و محبتی که به حضرت دارند ابراز ارادت می کنند. البته این خوب است ولی کافی نیست. بلکه عزاداری ما برای اما حسین و اهل بیت باید همراه با آگاهی از هدف و منظور باشد. مهمترین چیزی که در عزاداری اهل بیت علیهم السلام و بالاخص امام حسین علی السلام باید بدان توجه داشت عبرت های عاشوراست. عبرت هایی که بنا به تکرار تاریخ شاید در زمان ما هم برای ما به وجود بیاید و ما که عزادار امام حسین هستیم و افتخار می کنیم  به این، شاید گرفتار یزیدیان زمان شویم ولی آن ها را نشناسیم و خدمتگزار آن ها باشیم. حضرت امام خامنه ای در سخنرانی های مکرری راجع به عبرت های عاشورا و شرایط و عواملی که باعث شد حادثه کربلا به وجود بیاید صحبت هایی فرموده اند که بسیار راهگشاست ولی خلاصه کلام این است که در ماجرای کربلا آن چه باعث شد کربلایی به وجود بیاید و سر امامی بر نی برود بی بصیرتی مسلمین آن زمان بود. عافیت طلبی کوفیان و سست ایمان بودن و دنیا طلبی آنان بود. همان معیار هایی که حضرت امام خامنه ای در سخنرانی هایی که در یک سال اخیر در تبیین جنبه های فتنه 88 بیان فرمودند اشاره کردند. یعنی ما هم در کربلایی بودیم و روز عاشورایی بود و امام حسینی و عده ای یزیدی شدند و البته عده ای بیشتر در لشکر حسین بن علی ماندند و او را یاری کردند. همه جا کربلاست! مختار نامه به ما نشان داد و نشان می دهد که برای چه چیزی از امام حسین و یاران او متاثر شویم و گریه کنیم. به ما نشان می دهد که گریه ما برای امام حسین و حادثه کربلا گریه سیاسی است و اشک هایمان هم اشک های سیاسی. به ما نشان داد که عافیت طلبی و بی بصیرتی و در معرض عملیات روانی دشمن قرار گرفتن باعث شد سر امام حسین بر نی برود و فرزندان او اسیر! محرم امسال رنگ و بویی دیگر دارد! عاشورای امسال به یاد عاشورای سال قبل زنده تر و پر شور تر خواهد بود! سینه زدن ما، گریه کردن ما، به هیئت رفتن ما، و حتی چایی خوردن ما هم سیاسی است و سیاسی. چرا که همه جا کربلاست!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۸۹ ، ۲۳:۰۶
مهدی عابدی